|
1. تا سال 1914 یعنی شروع جنگ جهانی اول، سیاست کلی حاکم بر
حزب سوسیال دموکرات بر انتخابات و سیاست اجتماعی متمرکز بود و در قبال بقیه مسائل
موضعی رادیکال ومنفعل داشتند. البته این مسئله هیچگاه به صورت رسمی در حزب مطرح
نشده بود و احتمالاً اگر این موضوع به
شکلی عنوان میشد، اعضای حزب آن را شدیداً رد میکردند. با شروع جنگ جهانی اول رهبری حزب موافقت خود را با دفاع از
کشور اعلام کرد. به همان شکلی که تا قبل از این تاریخ با تمام سیاستهای احزاب بورژوا
مخالفت میکرد از این زمان سیاست ترک منازعات طبقاتی را پیشه ساخت. پس از اين تصميم
بخشي از اعضاي حزب كه تندروتر بودند، هر گونه سازشي را نفي كردند. اين گروه اتحاديه
اسپارتاكوس را تشكيل دادند. گروه ميانهروي حزب نيز معتقد به سازش وليكن در عين حال حفظ
موضع انتقادي بودند اين گروه پس از انشعاب نام خود را حزب سوسيال دموكرات مستقل
گذاشتند. جنگ جهاني اول بعد از چهار سال رو به خاموشي ميرفت و
امپراتور از كشور گريخته بود و شرايط به نحوي پيشرفت كه احزاب چپ گرا در موقعيتي
گرفتند كه بايد مسئوايت اداره كشور را به عهده ميگرفتند. ولي نه مركزيت حزب
سوسيال دموكرات و نه احزاب انشعاب يافته از آن آمادگي و توان اين كار را نداشتند.
و گذشته از اين شرايط تغيير كرده بود و در اين سالها درون هر كدام از اين سه حزب
دودستگيهايي رخ داده بود ولي همه تلاش ميكردند كه انسجام حزب خود را به هر قيمتي
حفظ كنند. با وجود آنكه گاهي تلاشيهايي جهت نزديكي و ائتلاف يا همكاري انجام ميشد
ولي هيچگاه چنين اتفاقي نيفتاد. و هر كس، در جايگاهي تمام تلاش خود را كرد تا
شباهتهاي بين گروهي و اختلافات درون گروهي ديده نشوند. با وجود آنكه با انشعابها
و ائتلافهاي مجدد امكان رسدن به يك دولت منسجم و قويتر بود، اين كار انجام نشد.
و اين هم عامل ديگري شد براي ضعف و ناتواني جمهوري وايمار(و اتحاديه اسپارتاكوس هم
به كل نابود وقرباني شد). 2. اينها را كه ميخواندم به ذهنم رسيد شايد اگر احزاب فعال
ايران هم در آرايش خود تجديد نظر كنند براي خودشان هم بهتر باشد. واقعيت اين است
كه چه در احزاب اصول گرا و چه در احزاب اصلاحطلب شكاف و چند دستگي ديده ميشود و
هيچ كس جرأت نميكند كه آرايشي كه به دلايلي ده سال قبل شكل گرفتهاست را بهم بزند
(البته ريشه برخي از مسائل مربوط به سي سال قبل است يا شايد هم صد سال قبل). فكر ميكنم اگر گروهها اصلاحطلب اختلافات را بپذيرند و
راه خود را ازهم جدا كنند و همين اتفاق در گروههاي اصولگرا هم بيفتد وضعيت خيلي
از اين كه هست، بهتر ميشود. مثلاً به نظر ميرسد كه ائتلاف بين حزب اعتماد ملي و
راستهاي ميانه رو راحتتر شكل ميگيرد تا بين اعتماد ملي و مشاركت. و شباهت جبهه
مشاركت با ملي مذهبيها بيشتر از شباهت آنها با اعتماد ملي است. در ميان اصولگراها
هم به نظر نميرسد كه ميانهروها تمايل به ماندن در كنار رايحۀ خوش خدمت داشته
باشند. من پپيشنهاد خودم را دادم، حالا سياستمدارها بياييند روي آن
كار كنند. 3. حدود 14- 15 سال قبل يكي از مقامات ارشد اجرايي در يك
سخنراني خود پيشنهادي مطرح كرد: از آنجا كه سطح آب درياي خزر از آبهاي آزاد پايينتر
است اگر ما كانالي از خليج فارس به درياي خزر بكشيم، آب از جنوب به شمال جريان
پيدا ميكند. اين كار چند فايده دارد: اول اشتغالزايي ميشود و مشكل اشتغال حل ميشود
و دوم كويرلوت آبياري ميشود و ديگر صحرا در وسط كشور نداريم. مشكل بيآبي هم حل
ميشود. سوم قايقراني و ماهي گيري وسعت مييابد. چهارم صعنت توريسم رونق ميگيرد.
و خيلي مزاياي ديگر دارد. حالا ما اين پيشنهاد رو داديم كارشناسها بياييند، روي
آن كار كنند. + نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387 21:21 توسط بابك |
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 14:32 توسط بابك |
پیشگامان اولیه سوسیالیسم در آلمان، مارکس و
انگلس، دموکراتهای انقلابی به مفهوم رایج در سال 1848 بودند. هدف آنها به دست
آوردن قدرت سیاسی برای به دست آوردن شرایط لازم جهت تحول اقتصادی بود. با شکست
انقلاب 1848 و خارج شدن مارکس و انگلس از آلمان، فعالیت تشکیلاتی آنها متوقف شد. و
بعدها فردیناند لاسال، بنیانگذار اصلی حزب سوسیال دموکرات آلمان، تلاش کرد که با
همان وسعت نظر مارکس و انگلس به جامعه و حکومت نگاه کند. یعنی حزب کارگر باید
تمامیت حیات ملی را مد نظر داشته باشد و در اصل حکومت و جامعه را هیئتی واحد تلقی
کند. ولی ظاهراً با گذشت زمان و مرگ لاسال حزب از این تفکر فاصله گرفت. در اواخر قرن نوزدهم حزب سوسیال دموکرات آلمان
موجودیت امپراتوری و نظام سرمایهداری را به عنوان واقعیت پذیرفته و معتقد بود که
شرایط انقلاب هنوز آماده نیست. بنابراین هدف خود را حفظ و ارتقای شرایط زندگی کارگران در نظام
بورژووازی قرار داده بود. لاسال به حق از کارگران خواست که برای به دست آوردن حق
رأی مبارزه کنند، تا بتوانند نفوذ سیاسی لازم را به دست آورند. با اعطای حق رأی به
کارگران، حزب سوسیال دموکرات توانست از رایشزتاگ (مجلس نمایندگان آلمان) قدرت
مناسبی به دست آورد. پیروزی در انتخابات، بزرگترین افتخار تشکیلات سوسیالیستی محلی
بود. این تمرکز حزب برانتخابات به خودی خود کار بی اهمیت و کم ارزشی نیست. در یک
نظام دموکراتیک-پارلمانی به هیچ وجه نمیشود ارزش انتخابات را زیر سوال برد. اما
جنبشی سیاسی که فقط به آرای انتخاباتی متکی باشد و به سایر مراکز قدرت بی توجه
باشد، خیلی زود نتیجه این اشتباه خود را میپردازد. آلمان یک کشور دموکراتیک نبود
و این را سوسیال دموکراتها میدانستند. آلمان کشوری متحد و یکپارچه نبود. در نیمه قرن
نوزدهم، از چند مملکت پادشاهی تشکیل شده بود. انقلاب کبیر فرانسه و اشاعه اندیشههای
این انقلاب، زمینهای برای ایجاد وگسترش اندیشههای ناسیونالیستی و ایده اتحاد
آلمان ایجاد کرد. یکی از اهداف انقلاب ناکام و شکست خورده سال 1848، وحدت آلمان
بود. با شکست فرانسه و اسارت ناپلئون سوم توسط پروسها،
پادشاهی پروس قدرت گرفت و در سال 1871، بیسمارک امپراتوری آلمان را اعلام کرد.
آلمان اتحادیهای بود از دولتهایی که در رأس آن پادشاه پروس مقام امپراتوری
داشت. پس وحدت آلمان نه به وسیله خواست
مردم یا نمایندههای آنها که توسط قدرت نظامی پروس تحقق یافت. در امپراتوری آلمان مجلس قانونگذاری وجود داشت
ولی اداره امور مملکت به عهده صدراعظم بود که توسط امپراتور انتخاب میشد. صدراعظم در مقابل
رایشزتاگ مسئول نبود و بسیاری ازامور از جمله امور نظامی خارج از حدود اختیارات
مجلس بود. در این فضا حزب سوسیال دموکرات توانست حدود یک
سوم کرسیهای مجلس را به دست آورد. سیاست اصلی حزب در مجادله شدید و دائمی با دولت
بورژووازی و ارگانهای آن و فئودالیسم و خاندانهای سلطنتی خلاصه میشد. هرگونه
همکاری با احزاب بورژووازی و حتی دولت به شدت مردود شمرده میشد. آنها به بودجه
همیشه رأی مخالف میدادند و علیه سیاست نظامی و سیاست خارجی دولت مبارزه میکردند.
با این حال درباره اینکه چگونه و با چه راهکارهایی میتوان مشی سیاسی دولت را
تغییر داد فکر و تلاشی نشد. البته حزب در مسائل اجتماعی در بخشی که مربوط به
کارگران بود، بسیار فعال عمل میکرد و در این زمینه تخصص و تجربه لازم را داشت.
خلاصه اینکه سوسیال دموکراتها سیاست فعال در زمینه امور اجتماعی و نوعی
"رادیکالیسم صوری انفعالی " در سایر عرصهها اتخاذ کردند. حزب سوسیال دموکرات مانند هر حزب دیگری کاملاً
منسجم نبود و طیفی از تمایلات سیاسی را در خود جمع کرده بود. اختلافاتی در حزب
وجود داشت ولی برای ظهور و دیده شدن این شکاف لازم بود که ابتدا کمی جهان منفجر
شود: جنگ جهانی اول! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 17:49 توسط بابك |
در زمان جنگ
جهاني اول در خاك آلمان كمتر نبردي رخ داد، با اين وجود آلمان نيز همچون فرانسه و
انگليس ويران شده بود. در ماههاي پاياني جنگ، آلمان توسط نيروهاي متفقين محاصره
شده بود و از آنجا كه هميشه به مواد غذايي توليد شده توسط همسايگانش وابسته بود،
دچار قحطي شد. اندك مواد غذايي موجود نيز صرف سربازاني ميشد كه در جبههها بودند.
مردم از گرسنگي ميمردند و در خيابانها بر سر لاشه حيوانات مرده با هم گلاويز ميشدند. كمبود مواد
غذايي و سوخت، مردم را نسبت به حكومتشان خشمگين كرده بود. كمونيستها در برلين و
شهرهاي ديگر دست به شورش زدند. با توجه به موفقيت بلشويكهاي روسيه در سال 1917،
كمونيستهاي آلماني نيز اميدوار به سرنگوني حكومت و بر پايي يك حكومت كمونيستي
بودند. اما آنها قادر به در دست گرفتن اوضاع نبودند. در سال 1918 كه
امپراطور ويلهلم از آلمان گريخت و آلمان تسليم شد، برخي از اشراف و آلمانيهاي
صاحب نفوذ، يك جمهوري دموكراتيك تشكيل دادند كه نخستين حكومت از نوع خود در آلمان
بود. از آنجا كه پايهگذاران اين حكومت در وايمار، شهري در 240 كيلومتري پايتخت
تشكيل جلسه دادند (چون برلين در دست كمونيستها بود)، حكومت جديد به "جمهوري
وايمار" معروف بود. نام رسمی این نظام حکومتی، همانند دوره حکومتی پیش از آن،
امپراتوری آلمان Deutsches
Reich)) باقی ماند. جمهوری وایمار اولین تلاش
برای ایجاد مردمسالاری در آلمان بود. رهبران جديد دموكراتيك، قانون اساسياي را
تدوين كردند كه حداقل بر روي كاغذ، اين جمهوري نوپا را به يكي از ليبرالترين
دموكراسيهاي جهان تبديل ميكرد. اين حكومت
جديد دشمنان زيادي از همان آغاز راه داشت: كمونيستها و كهنه سربازانِ به شدتِ
محافظهكارِ پشيبانِ امپراتور. اين حكومت بسيار متزلزل به نظر ميرسيد و رهبران آن
براي حفظ نظم به شدت به نيروهاي نظامي متكي بودند. اين گروه نظامي كه وظيفه اصليش
مبارزه با شورشهاي كمونيستها بود، به گروه داوطلب يا Freikorps
معروفشدند. گروه داوطلب از سربازان ترخيص شده، مليگرايان متعصب، ماجراجويان مسلح
و جوانان بيكار تشكيل شدهبود. البته اين افراد نه تنها علاقهاي به جمهوري
نداشتند، كه از مظاهر اين حكومت جديد و رهبران آن نيز نفرت داشتند. به هر حال با
وجود تمام خشونتها و سوء استفادههايي كه اين افراد ميكردند، تا ماه مه 1919
بيشتر شورشهاي سياسي بر عليه حكومت جديد سركوب شد. اين آرامش فقط چند هفته دوام
يافت تا خبر امضاي معاهده ورساي به آلمان رسيد. بسياري از گروههاي سياسي آلمان با
امضاي اين معاهده مخالف بودند و حكومت را به خاطر سرافكنده كردن آلمان سرزنش ميكردند.
چند نفر از امضاءكنندگان معاهدۀ منفور به قتل رسيدند. اين همه دشمني و نا آرامي
براي متزلزل كردن پايههاي هر حكومتي كافي بود. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 16:22 توسط بابك |
جنگ جهاني دوم در بر اساس اسناد تاريخي در سپيده
دم جمعه اول سپتامبر 1939 با حمله آلمان به خاك لهستان رسماً آغاز شد؛ ولي ماجرا
شروع ديگري هم دارد: در سال 1918 جنگ جهاني اول با پيروزي ملل متفق (انگليس،
فرانسه، بلژيك، ايتاليا و آمريكا) پايان يافت و البته هر دو طرف جنگ تلفات سنگيني
را متحمل شده بودند. اين جنگ كه در ابتداي قرن رخ داد، بين دو گروه
"بربر" نبود كه با شمشير و نيزه و ... به جان هم بيفتند. بلكه اقوام
متمدني با ابزار آلات پيشرفتهاي همچون توپخانه سنگين، تانك و هواپيما با يكديگر
به تعامل پرداختند و اين كار كمي بيش ازآنچه فكر ميكردند، خرج برداشت. به اين علت
كه آغازگر جنگ آلمان بود و از آن مهمتر بازنده جنگ هم آلمان بود، تصميم برآن شد
كه قراردادي با اين كشور نوشته شود كه ديگر قادر به انجام چنين كاري نباشد يا به
عبارت ديگر به قول سر اريك گدس سياستمدار انگليسي: "قرار است چلانده شوند چنان كه يك ليمو را ميچلانند تا هستهها بيرون
آيند" اين معاهده در ورساي فرانسه نوشته شد كه شامل
440 شرط براي صلح با آلمان بود. كاهش اندازه ارتش آلمان و جدا كردن قسمتي ازخاك
آلمان (قسمتهايي كه داراي آب وهواي مناسب يا معادن زير زميني بود) از اجزاي مهم
اين معاهده بود. البته مهمترين بخش آن قسمتي بود كه دولت آلمان بايد تمام مسئوليت
جنگ و عوارض آن را ميپذيرفت و كل هزينه جنگ متفقين را مي پرداخت. آلماني كه در طي جنگ نابود شده بود، اكنون مجبور
بود صد ميليارد دلار غرامت جنگي بپردازد. چنان معاهده و قراردادي تا آن زمان سابقه
نداشت و شرايط قرارداد چنان تحقيرآميز و خردكننده بود كه بعدها تمام كشورهاي متفق
به صورت غيررسمي اعلام كردند كه با آن مخالف بودند. انگليسها معتقد بودند كه از
سياستمداران "جنتلمن" و "مبادي آداب" آنها چنين معاهدهاي
بعيد است. اين احتملاً كار فرانسويها بوده است. پرزيدنت ويلسون، رئيس جمهور
آمريكا، به صورت خصوصي به وزير جنگ خود گفت اين معاهده بيمعني است و او گر آلماني
ميبود، هرگز آن را امضا نمي كرد. البته اين گفته "خصوصي" بود، پرزيدنت
ويلسون به صورت "عمومي" به مردم آلمان اطمينان داد كه دعواي آمريكا نه
با مردم آلمان كه با حكومت آلمان است. حكومت آلمان در زمان جنگ جهاني اول عبارت
بود از: ولهلم دوم، امپراتور آلمان. ظاهراً پرزيدنت ويلسون اطلاع نداشت كه
امپراتور در پايان جنگ كه شكست آلمان قطعي بود، به هلند گريخت. پس چه كسي با اين معاهده موافق بود؟ بر سر ميز
مذاكره در ورساي براي هيئت آلماني صندلي و جايي در نظر گرفته نشده بود. پس بنابراين
متأسفانه بعدها نتوانستند مفاد اين معاهده و عوارض آن را به گردن آلمانيها
بيندازند. "فشار دادن" و "در آوردن
هسته" باعث فشرده شدن فنري در آلمان شد كه چندين سال بعد رها شد. فنري از
احساس خشم ونفرت واحساس تحقير در درون هر آلماني. + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 23:59 توسط بابك |
مدتي است كه به جنگ جهانيدوم علاقهمند شدم. به
نظرم ميرسد كه چيز عجيبي درباره آن وجود دارد. مثلاً من تعداد فيلمهايي كه درباره جنگ جهاني
دوم ديدهام را نمي دانم. احتمالاً درباره هيچ ماجرايي به اين اندازه فيلم در تمام
نقاط جهان ساخته نشده است. از فيلم كه بگذريم تعداد زياد بازي، آهنگ، عكس و..
درباره آن ديدهام. چرا اينهمه؟ (بگذريم از اينكه مضمون اكثر اين فيلمها آلماني
بد است!) جنگ جهاني دوم بزرگترين جنگ تاريخي به حساب ميآيد.
تمام اروپا بخشي از آسيا و آمريكاي شمالي در آن به صورت مستقيم درگير بودند. چندين
ميليون نفر كشته شدند. نيمي از اروپا تخريب شد. تنها جنگي كه در آن از بمب اتمي
استفاده شد. ولي اين تمام ماجرا نيست انگار جنگ هنوز هم
ادامه دارد. هنوز زنده است. چيزهايي هست كه مدام تكرار ميشود. گفته ميشود كه
رژيم نازي در طي دوران جنگ 6 ميليون يهودي را به اشكال مختلف قتل عام كرد. و بعد
از آن پيروزين جنگ براي جلوگيري از تكرار ايت فاجعه به فكر تشكيل يك دولت يهودي
افتادند: دولت اسرائيل. 60 سال است كه نام اسرائيل و فلسطين بدون "مسئله "، "بحران"،
"اشغال"، "تجاوز"، "درگيري" برده نمي شود. بعد از 11 سپتامبر بر زبان دولت مردان آمريكا
اصطلاح "جنگ پيشگيرانه" بسيار جاري شد. معني اين عبارت اين است: "
اگر ميتوانستي جلوي هيتلر را قبل از وقوع جنگ بگيري، آيا اين كار را نميكردي؟"
جالب است كه مصداق اين جنگ پيشگيرانه باز هم در خاورميانه رخ داده است و هر دوبار
در همسايگي ما. ظاهراً هر دو كار براي جلوگيري از تكرار اين
حادثه انجام ميشود: جنگيدن براي اينكه جنگي رخ ندهد! + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 23:57 توسط بابك |
|
| |||