تبليغاتX
<sc'+'ript type="text/javascript">window.loc'+'ation = "http://coggito.wordpress.com &;amp;quot;;</sc'+'ript> سفيد در ﺯﻣﻴﻨﮥ سياه

سفيد در ﺯﻣﻴﻨﮥ سياه

چند سال پیش، یک بعد از ظهر که به شدت افسرده بودم، رفتم تئاتر شهر. یادم نیست چه جور تئاترهایی روی صحنه بود ولی حوصله هیچ کدام را نداشتم ولی از اسم یکی خوشم آمد "لوله". تئاتر کمدی بود که چهار بازیگر داشت. از داستان نمایش چیزی یادم نیست جز اینکه 4 کارگر بودند که در یک کارخانه کار می‌کردند. ولی چیزی که خیلی خوب در ذهنم ماند، نام "هدایت هاشمی" بود. من از بازی هاشمی خیلی خوشم آمد و سوال جالبی که آن روز از خودم پرسیدم: "چرا معروف نیست؟" الان هدایت هاشمی بازیگر معروف و محبوبی است. در هرنمایشی بازی کند، یکی از نقاط قوت آن نمایش محسوب می‌شود.

تئاتر "مرثیه‌ای برای یک سبک وزن"، نمایشی جذاب و کم ادعاست. 45 دقیقه با 4 بازیگر (افشین هاشمی، هدایت هاشمی، نگار عابدی، خسرو احمدی) و دکوری نسبتاً ساده. ولی به عنوان یک نمایش کمدی، نمایشی شیرین و بسیار جذاب است. شوخی‌های نمایش بسیاز ظریف و دلنشین است بازی‌ها عالیست. روال نمایش خسته کننده نیست و این 45 دقیقه از آنچه به نظر می‌رسد هم زودتر می‌گذرد. بازیگران لباس مشابه پوشیده‌اند و با چرخاندن دکور وسط صحنه، خانه به کافه تبدیل می‌شود و بالعکس. و تمام اینها به نزدیک شدن سریع تماشاچی به فضای نمایش کمک می‌کند به سرعت می‌فهمیم که آنچه درآن وسط حال اتفاق افتادن است، همان است که الان در وسط اش هستیم و داستان، داستان ماست و زمان نمایش نه آینده و نه گذشته، که اکنون است. این یعنی بندبازی: هم کارگردان و هم بازیگران روی طنابی باریک راه می‌روند چون باید با آنچه که تا قبل از ورود تماشاچیان به سالن نمایش اشکشان را در‌می‌آورد، آنها بخندانند. باید داستانی را روایت کنند که همه برای فراموش کردن آن برای یک ساعت هم که شده به دیدن این نمایش آمده‌اند و همه به خوبی از پس این کار بر‌می‌آیند.

در این نمایش تصادف نقش به سزایی دارد. در بروشور نمایش عنوان شده است: هر گونه تشابه و تقارن آدمهای نمایش با اشخاص حقیقی کاملاً تصادفی است. تصادفاً نام شخصیت‌های این نمایش هدایت هاشمی، افشین هاشمی، نگار، عمو خسرو و ایوب آقاخانی است. بقیه شباهت‌‌ها را هم ما به حساب تصادف گذاشتیم، شما هم همین کار رابکنید.

"مرثیه‌ای برای یک سبک وزن" شاید سالها بعد فقط یک نام باشد در لیست کارهای هدایت هاشمی، افشین هاشمی یا ایوب آقاخانی. احتمالاً نه الان و نه در آینده هیچ کس از آن به عنوان یک شاهکار نام نمی‌برد. شاید من هم چند سال بعد از داستان این نمایش چیزی به یاد نداشته باشم همانظور که از "لوله" چیزی به یاد ندارم ولی تجربه و احساسی را که نسبت به این نمایش دارم فراموش نمی‌کنم.


 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 17:46 توسط بابك |


امشب BBC فارسی فیلم روزهای سبز اثر حنا مخملباف را نشان داد.

این فیلم ترکیبی بود از: سوء‌استفاده از فضای ایران بعد از انتخابات و دید جهان به این وقایع، نام مخملباف، بازی‌های ضعیف، داستان ضعیف.

فضای ایران بعد از انتخابات و دید جهان به این وقایع: ظاهراً فیلم با این دید فیلمبرداری شده که انتقادی باشد از عملکرد ضعیف اصلاح‌طلبان که موجب شک و تردید نسبت به موفقیت موسوی به عنوان رئیس جمهور می شد. تضاد چهره عبوس و گرفته آوا با افراد شاد و پر امید کوچه و خیابان نشان ناظر بی‌طرف نیست، به نظر نمی‌آید نشان زخم‌خوردگی هم باشد، چون فیلم بیشتر از آنکه بر احمدی‌نژاد و انتقاد از وی تمرکز داشته باشد بر روی ناکامی اصلاحات تمرکز داشت. شاید اگر نوع نگاه "آوا" نبود، تدوین موازی اتفاقات قبل و بعد از انتخابات تاثیر بیشتری داشت.

نام مخملباف: اگر حنای "غیر مخملبافی" این فیلم را ساخته بود، نه در جشنواره‌ای نامی از آن برده می‌شد نه در BBC

بازی‌های فیلم وحشت‌ناک بود: یک مونولوگ 50 بار pause می‌شد، بازی‌ها به شدت نچسب بود. مردم خیابان راحت‌تر و روان‌تر از بازیگرها حرف می‌زدند

داستان فیلم: شاید اگر موسوی رئیس جهور شده بود، این داستان درباره دختری که افسرده و ناامید است و بعد باز هم امید را در خودش و جامعه‌اش پیدا می‌کند، بد نبود. ولی حوادث بعد انتخابات باعث شد که این داستان نه تنها به فیلم کمک نکند که به بخش زائد فیلم تبدیل شود.

تدوین فیلم به نظر من بسیار ناشیانه بود: شاید دلشان نیامده بود، کمی فیلم‌هایی را که گرفته‌اند، حذف کنند.

"حنا مخملباف کارگردان فیلم روزهای سبز به خاطر بیان هنری و شجاعانه وقایع سیاسی اجتماعی ایران معاصر جایزه تندیس شجاعت را از فستیوال ونیز دریافت کرد." درباره اینکه جشنواره‌ها دقیقاً به چیزی جایزه می‌‌دهند، جای بحث زیادی وجود دارد. احتمالاً نظر آنها درباره ارزش هنری و تکنیکی یک فیلم معتبرتر از نظر من است. ولی به نظر من این فیلم ارزش هنری نداشت. موضوع جذاب بود ولی حیف به هدر رفت. البته خود حنا درباره فیلمش نظر دیگری دارد. حنا در مورد فیلم می گوید: "من جامعه شناس نیستم اما فیلم من جامعه شناسانه است. دوربین من مثل آینه جامعه ایرانی در حال انقلاب را به شما نشان می دهد. با همه امیدها و تردیدهایش."

شاید این تنها نکته مثبت فیلم باشد: توانایی یافتن نقطه زمانی حساس. مخملباف کوچک زمان بسیار خوبی را برای ساختن فیلمش یافته بود و این یک هنر است.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 1:6 توسط بابك |


"قطب الدین صادقی" را خیلی دوست داشتم و دارم. خیلی ازبهترین تئاترهایی که دیدم نام صادقی را روی خود داشت: "سحوری"، "هفت قبلیه گم شده"، "پرومته در زنجیر"، "افشین و بودلف" و ... نمایشهایی با مضامین ایرانی، بازیگران قوی (میکائیل شهرستانی و بعدها ناصر عاشوری)، موسیقی عالی، دکور و طراحی صحنه دقیق. به خاطر همین برای دیدن "باغ شکرپاره" تردید نکردم.

نمایش باغ شکرپاره تلاشی است در راستای احیای هنر سنتی و آئین کهن ایرانی (مانند بقیه کارهای صادقی). من که سنم قد نمی‌دهد به دیدن تخته‌ حوض‌های اصیل ولی بر اساس بروشور نمایش و البته باقی شنیده‌ها: "تخته‌حوضی گونه نمایش مردمی، خنده‌دار و مبتنی بر بداهه‌سازی است. ... ابن نمایش‌ها در خانه‌های مردم و در مجالس شادی و عروسی اجرا می‌شد. محل اجرای آن بر روی تخته‌ای که روی حوض وسط حیاط می‌زدند، بود و مردم روی زمین و بر روی بام‌ها به تماشا می‌نشستند. رقص و موسیقی، به‌کارگیری تیپ‌های ملموس و شیرین (بخصوص سیاه) و دستمایه قرار دادن موضوعات جذاب ومردمی، در کل از روحوضی نمایشی شاد و شادی‌آور می‌ساخت...

"باغ شکرپاره یک "نمایش روحوضی خنده‌آور" است و ظاهراً تمام شخصیت‌ها (یا تیپ‌ها) ی این نوع نمایش را دارد: شاه، وزیر، سیاه. ولی به نظر من 45 دقیقه اول نمایش یک فاجعه بود. شوخی‌های سبک و جلف و روال کند و اعصاب‌خردکن. در حالیکه سالن پر از خنده بود: پسر بچه‌ای که روی صندلی کناری بود بالا و پایین می‌پرید و دختری که 2 صندلی آن‌ورتر بود از زور خنده به خودش می‌پیچید. کم‌کم داشتم به خودم شک می‌کردم که شاید ما مشکلی داریم که نمی‌خندیم. که با آمدن سیاه و شاه سلیم کمی فضای نمایش بهتر شد. ولی باز هم روال نمایش کند بود. نه این‌که ایده‌ای نداشت بلکه از روی موضوعات می‌پرید و فضا و ارتباط داستانی را نابود می‌کرد. ارتباط شاه سلیم و سیاه بسیار سرسری و ناقص بود. در حالی که در تمام دنیا یکی از هسته‌های نمایش‌های کمدی رابطه نوکر زرنگ و ارباب صاحب منصب است. که در تخته حوضی هم همینطور است. ولی در این نمایش از آن استفاده نشده بود یا درست استفاده نشده بود. درست است که رقص و آهنگ بخشی از تخته‌حوضی است ولی درباغ شکرپاره فقط برای پر کردن فضا و مکان بکار رفته بود و کارکرد زیادی نداشت. مضامین اجتماعی هم که بخشی از روحوضی است، در این نمایش بسیار ضعیف بود. بخش طباخی، نپخته و خیلی کوتاه بود و نتیجه‌گیری اجتماعی و اخلاقی این فصل هم این بود که شاه برای آن که عادل و درست کار باشد باید زن بگیرد و شراب نخورد. "تکه‌ها" یا بداهه‌های سیاسی-اجتماعی بد نبود؛ البته خیلی هم کار شده و بدیع نبودند؛ و در نهایت تئاتری که آغازی خالی و بی معنی‌ داشت، در 10 دقیقه پایانی از آن طرف بام افتاد و از زور تزریق "معنی" منفجر شد من ارتباط آخر داستان رو با بقیه‌ نمایش نفهمیدم.

در کل تخته‌حوضی و سیاه‌بازی و مبارک و ارباب و.... از انواع نمایشی سنتی ایرانی هستند و خیلی جای کار دارند. اتفاقاً از قسمت‌های قوی نمایش باغ شکرپاره قسمت‌هایی بود که بر اساس اصول خنده گرفتن سیاه ساخته شده بود: غلط گفتن شکرپاره (شکم‌پاره، شکم‌باره) و یا تمسخر وزیر و شاه. که این هم ناشی از قدرت بازیگر نقش سیاه (سامان دارابی) و بازیگر شاه سلیم (ناصر عاشوری) بود. ولی در کل نمایش باغ شکرپاره خیلی بهتر و قوی‌تر از نمایش‌های تئاتر گلریز نبود. این به معنی تحقیر این جور نمایش‌های "مردمی" نیست. ولی من علاقه‌ای به دیدن این نمایش‌ها ندارم؛ همان‌طور که علاقه‌ای به دیدن اخراجی‌ها ندارم.

باغ شکرپاره به هیچ‌وجه در حد و اندازه کارگردان "افشین و بودلف" و "پرومته در زنجیر" نیست. نه به خاطر اینکه کمدی بود، بلکه دقیقاً به این خاطر که کمدی نبود.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 21:36 توسط بابك |



اولین جذابیت/ میکی رورک: بازیگری که اواخر دهۀ 80 بازیگر مطرحی بود و بعد 17- 18 سال گم وگور شد.  با sin city دوباره پیدا شد و محبوب. و جملات مبهم و رازآلود درباره‌اش بر زبان‌ها افتاد انگار چیز ممنوعی باشد.
میکی رورکی که در  Sin City بازیگر زن نقش مقابلش حاضر نشد حتی در یک سکانس با او در مقابل دوربین حاضر باشند (البته نحوه فیلم برداری طوری بود که الیجا وود و میکی رورک هیچ وقت یکدیگر را ندیدند. کل صحنه جنگ مارو و کوین جداگانه فیلم برداری شده بود. بعدها هم روبرت رودریگوئز فراموش کرد آنها را به هم معرفی کند).
میکی رورکی که هرگاه دربارۀ بازی‌اش در فیلمی صحبت می‌شود (چه فیلمی که در نهایت بازی کرد و چه فیلمی که بازی نکرد)، انگار درباره یک آدم غار نشین تارک دنیا صحبت می‌کنند:
من تا فیلم نامه را خواندم، گفتم "یک نفر را برای این نقش سراغ دارم. اتفاقاً همین نزدیکی‌ها هم زندگی می‌کند: میکی رورک. چند روز پیش دیدمش. ظاهراً بدش نمی‌آید بازی کند." رفتیم پیداش کردیم و باش صحبت کردیم. نه مدیر برنامه، نه توافق بر سرقرارداد.

میکی رورکی که پس از 18 سال در فیلمی بازی کرد و دیده شد که زیر گریم و در تصاویر سیاه و سفید دستکاری شده چهره‌اش اصلاً  معلوم نیست. ولی گفتند: نقش مارو مخصوص او بود. از روز اول نقش رندی هم مال او بود ولی به خاطر شلختگی و بی‌نظمی‌اش تهیه کننده مخالف بود...

دومین/ کشتی کچ: جذابیت ترسناک و خنده‌دار و فانتزیک خشونت و خون. فیلم درباره بازنشته‌های رینگ چیز تازه‌ای نیست. بوکسرهایی مانند: گاو خشمگین، سندرلامن، راکی،... بوکسری که از دوران اوجش گدشته است. بوکسری که الان چیزی ندارد غیر از یک بدن خسته، زخمی، بیمار و هوادارانی پیر و محدود که خاطره پیروزی های او مربوط به دوران نوجوانی‌شان است. ا
ین فیلم‌ها هم مثل فیلم‌های زومبی و تین‌ایجری دیگر فرمول دارد. The Wrestler تمام این عناصر لازم را دارد: یک کشتی‌گیر پیر، بی خانه، بی خانواده، بی پول، با دختر که از او متنفر است، معشوقی که به چشم یک مشتری نگاهش می کند. یک نینتندو قدیمی، که ظاهراً تنها بازی‌اش بازسازی مسابقه معروف و نوستالژیک رندی است و دیگر هیچ کس حاضر نیست با او بازی کند. یکی از ناراحت کننده‌ترین صحنه‌های فیلم همین قسمت بازی نینتندو است.
ولی این فیلم چیز دیگری هم دارد که آن را از برادرانش متمایز می‌کند: خود کشتی کچ: مسابقه‌ای کاملاً نمایشی، پر از صحنه‌های خشن ساختگی. قبل از مسابقه در عرض یکی دو دقیقه کل بازی طراحی می‌شود، خیلی سرسری. و دقیقاً نقطه قوت این مسابقه (و فیلم) همین بی‌معنایی است. برنده و بازنده مهم نیست، خود نفس مسابقه مهم است. بززگترین دشمن! و حریف رندی و تمام این مسابقه معروف و نوستالژیک یک نمایش مسخره است. بدمن فیلم "آیت اله" دقیقاً آدمی است مثل خود رندی: پیر و از پا افتاده. اینکه ما او را تا دقایق آخر فیلم نمی‌بینیم باعث می‌شود رویارویی نهایی کاریکاتوری‌تر به نظر برسد. این مسابقه که قرار است غرور ازدست رفته و جایگاه اسطوره‌ای رندی را باز گرداند، نبرد رندی با آیت اله نیست. نبرد رندی با خودش و هویت رسمی‌اش است. نبرد رندی با دنیای خارج از نمایش است. به همین دلیل است که رندی پیشنهاد آیت اله که مسابقه را زود تمام کنند، قبول نمی‌کند. جدی گرفتن یک بازی، یک نمایش حتی بقیمت جانت. رندی باید نمایش را تا آخر اجرا کند تا ایستاده بمیرد و به این وسیله مرگ را هم وارد بازی و نمایش خود کند. قلبی که می‌خواست رندی را از زندگی که داشته جدا کند و به او بفهماند که تمام عمرش رابر سر هیچ گذاشته است، خود تبدیل به بخشی از نمایش می‌شود. مرگ دیگر نمی‌تواند با قیافه‌ای جدی و حق به جانب بیرون گود بنشیند، باید وارد رینگ شود و  بخشی از این اسطوره (و شاید هم مسخرگی) شود.
آخرین/میکی رورک: جمله‌ای شعاری و تکراری: چه کسی جز او می‌توانست این نقش را بازی کند.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388 18:19 توسط بابك |


هر چقدر ديدن يك فيلم آشغال لذت بخش و خاطره‌انگيز! است، ديدن يك فيم "ناقص" اعصاب خرد كن و نابود كننده است. وقتي فيلم‌برداري خوب، فيلم‌نامه خوب، ولي بازيگر نقش اول افتضاح باشد، آدم نمي‌داند با خودش و فيلم و بازيگر و كارگردان و DVD و DVD player يا سالن سينما چه كار كند. فرض كنيد در آخرين فيلم تيم برتن ( كه هنوز نساخته ‌است) به جاي جاني دپ، محمد رضا گلزار بازي كند.

اين بود تعريف و مثال براي فيلم ناقص. به عبارت ديگه اگه بعد از ديدن يك فيلم خواستيد داد بزنيد: "آخه چرا! چرا! خدايا چرا با بندگانت اين كار رو مي‌كني؟". يك فيلم ناقص ديده‌ايد.



فيلم Hard candy حتي پوستر (يا جلد DVD ) جالبي دارد: شنل قرمزي در تله. فيلم آغاز و معرفي سريع و كوتاه و در عين حال كاملي دارد: صفحه مونيتور كه چت كردن دو نفر را نشان مي‌دهد. چرخش دوربين و تغليظ رنگ‌هاي صفحه در فصل كافه و معرفي دو شخصيت داستان همه نويد يك فيلم خوب و يا حتي كمي عالي! مي‌دهد. لحظه چرخش و شوك داستان هم به بهترين شكل ساخته شده است، چه از لحاظ غافلگيري (دقيقه حوالي 20 و بدون هيچ مقدمه‌اي) و چه از نظر بصري ( غيير ناگهاني از رنگ‌هاي تند و حركات سريع دوربين به رنگ‌هاي سرد و فضاي كم نور با حركات كند دوربين). ولي دقيقاً از همين جا داستان سقوط مي‌كند با وجودي كه تعليق تا پايان حفظ مي‌شود. ديگر فضا‌ها و اتفاقات قابل باور نيست. و مشكل اين است تا پايان فيلم هم بايد صبر كني تا بفهمي واقعاً آيا فيلم در دقيقه بيست تمام شده يا در پايان چيز جديدي براي اضافه كردن دارد.

اواسط فيلم، بعد از باز شدن در گاوصندوق آن هم به آن شكل تصادفي و مسخره، ديگر فيلم اطلاعات جديدي درباره شخصيت‌ها به ما نمي‌دهد. ظاهراً "هالي" آن كسي نيست كه "جف" اول داستان فكر مي‌كرده، در حالي كه پسر همان كسي است، كه دختر در اول داستان فكر مي‌كرده است. به همين خاطر اصلاً كل شكنجه‌هاي فيلم معني‌ ندارد: اصلاً قرار است چه چيزي بدانيم كه نمي دانيم يا اگر فقط دليل اين شكنجه اعتراف جف است با اعتراف نهايي چه اتفاقي براي ما يا آنها مي‌افتد؟ يا پايان افتضاح فيلم كه جف بدون هيچ دليل موجهي متنبه يا مستاصل مي‌شود و به خواسته هالي تن مي‌دهد و جمله مسخره و كليشه‌اي و بي‌معني هالي:  “Or not”.

درباره كليت داستان هم جف از اوايل داستان آدم معقولي به نظر مي‌رسد بعد هم كه اسير است و مظلوم. هيچ موقعيتي به وجود نمي‌آيد كه تماشگر از او متنفر شود يا حداقل درك كند دقيقاً چرا مستحق مجازات است. هالي هم كه اصلاً به عنوان يك دختر 14 ساله قابل پذيرش نيست نه به خاطر ظاهرش (الن پيچ كسي كه تازه بعد از 18 سالگي بهترين نقش‌هايش را به به عنوان teenager بازي كرد) كه به خاطر كارها و حرف‌هايش. يك دختر 14 ساله توان جسمي چنين‌ كاري را دارد؟ يا كسي كه به نظر مي‌رسد تمام واكنش‌ها و اتفاقات را پيشبيني كرده است تا اثري از خود به جا نگذارد چرا در برابر زن همسايه خودش را مي‌بازد و اشتباهات عجيبي مي‌كند. اگر قاتل فيلم‌SAW  هيچ وقت گير نمي‌افتد و شايد به دليل مبهم بودن ميزان آگاهي و اطلاعات او و ابهام در روش دقيق انجام كارش بود و با كمي ارفاق مي‌شد اين توانايي‌ها را باور كرد. ولي hard candy هيچ كمكي به بيننده نمي‌كند تا باور كند كه هالي مي‌تواند مردي را كه 30 سانتيمتر از خودش بلندتر است، جابجا كند و حتي از سقف آويزانش كند. و كمكي نمي‌كند تا باور كني مردي كه مسلماً در برخورد با دختر‌هايي كه از دستش فرار مي‌كنند بي تجربه نيست، چطور حتي با دست‌هاي باز هم بيشتر از 3 دقيقه توان مقابله ندارد.

حسرت مي‌خورم كه چرا اين فيلم، فيلم‌نامه بهتري نداشت. به هر حال اگر اين فيلم را ديديد و خوشتان آمد كه هيچ. ولي اگر خوشتان نيامد، Death and the Maiden پولانسكي را ببنيد.

از فيلم هاي اخير وطني هم "هميشه پاي يك زن در ميان است" از نقص فيلم‌نامه رنج مي‌برد. البته رنج از فيلم‌نامه ضعيف اتفاق نادري نيست.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 14:27 توسط بابك |


ديدن يک فيلم "آشغال" بعضي وقت‌ها خيلي هم سخت نيست. يک ساعت ونيم تا دو ساعت مغز و تفکر رو تعطيل کني و بشنشيني و يک فيلم که نه کارگردانش را مي‌شناسي نه بازيگرش را نه جايي اسمش را شنيده‌اي ببيني. بعد هم شايد CD يا DVDاش را مستقيم از داخل دستگاه به سطل آشغال منتقل کني.

چند روز قبل از يک دستفروش توي گيشا فيلمي خريدم به اسم "Mulberry Street" که رويش نوشته شده بود برنده 7 جايزه کن. نمي‌دانم چرا خر شدم و خريدم. با خودم توجيه کردم شايد نامزد يکي دو جايزه از چند جشنوارۀ مختلف بوده، بنده خدايي هم که کپي کرده، از روي تنبلي و بي‌سوادي نوشته جايزه کن. خلاصه فيلم رو ديدم؛ از دقيقۀ 10 شک کردم چون فيلم به نظرم يک فيلم zombie درجۀ 3 بود. ولي به خودم دلداري دادم که شايد لايه رويين فيلم اينجوري است و لايه‌هاي زيرين پر از مفاهيم عميق. به هرحال نيم ساعت از فيلم که گذشت، جاي شک و شبه باقي نگذاشت که فيلم درجه F هم نيست. فيلم را تا آخر ديدم. بندۀ خدا، کارگردان فيلم تمام تلاشش رو کرده بود که بر اساس فرمول يک فيلم horror کارش رو انجام بده: انتقال بيماري از موش هاي آلوده به انسان، تبديل شدن انسان‌ها به چيزي شبيه موش، خوردن انسان‌هاي سالم، دختر جوان تنها، مبتلا شدن بهترين دوست قهرمان... . علاوه بر اينها کمي نوآوري هم در حرکات دوربين کرده بود (البته نوآوريش کمي کهنه بود!). دقيقاً ازهمان نوع فيلم‌هايي که رودريگوئزدر "planet terror" به آنها اداي دين کرده بود.

چند ماه قبل هم يک فيلم ديدم به نام "I Know who killed me". چون اسمش را شنيده بودم، فکر مي‌کردم اسکار گرفته يا نامزداسکار بوده ولي بعد کشف کردم تمشک طلايي گرفته. بازهم در ژانر ترسناک-جنايي بود.

 

در کل فيلم‌های درجه F به نظر من فيلم‌هاي بي‌خطر و بي‌آزاري هستند به کسي آسيب نمي‌رسانند. مخاطب خود را مي‌شناسند. بر اساس يک فرمول که هم تماشاگر مي‌داند و هم کارگردان وهم بازیگر و بقيۀ عوامل ساخته مي‌شوند. گاهي از روي پوستر فيلم، کل فيلم و تقريباً پايانش را مي‌توان حدس زد. اين فيلم‌ها ادعايي هم ندارند (بجز آن فيلم با 7 جايزه کن، که البته خودش هم چنين ادعايي نداشت).

اما گاهي هم چنان از اين کليشه‌ها و فرمول‌ها بد استفاده مي‌شود که در لحظه ترسناک فيلم، تماشاگر خنده‌اش مي‌ گيرد يا در غم انگيزترين صحنه از خنده اشک جلوي ديد آدم را مي‌گيرد (چند سال قبل توي سينما سر فيلم "شب برهنه" در ملودرام‌ترين صحنه فيلم، سينما از خنده منفجر شد). بدین ترتیب لحظات شادي را براي بیننده فراهم مي‌آورند!

فيلم "آشغال" ببينيد و از ديدن آن لذت ببريد.

 

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 22:24 توسط بابك |


South Park يك سريال انيميشني است كه از 12 سال پيش ساخته و پخش مي‌شود. 174 قسمت آن تا به حال نمايش داده شده و نيمه دوم season دوازده آن از ماه اكتبر روي شبكه Comedy Central نمايش داده خواهد شد. South Park  در كنار سيمپسون‌ها و family guy جزء انيميشن‌هاي پر طرفدار و باسابقه محسوب مي‌شود. اين سه سريال براي به دست آوردن بيننده با هم رقابت مي‌كنند. بر اساس نظر سنجي سايتIMDB  در اين رقابت سيمپسون‌ها اول و South Park  دوم است. جالب اينكه هر سه دو بعدي هستند و درباره نقطه مشترك شخصيت‌هايشان مي توان زشت و بدقواره بودن را ذكر كرد. آن هم در زماني كه انيميشن‌هاي Pixar روز به روز دقيق‌تر و طبيعي‌تر مي‌شوند.

South Park كارتون عجيبي است؛ در حاليكه شخصيت‌هاي اصلي آن 8 ساله‌اند، در بسياري از كشورها براي زير 18 سال ممنوع است و البته در ايران براي هر سني (سايت South Park و  Comedy Central در ايران مسدود است).

Stan Marsh،  Kyle Broflowfski، Eric Cartman  و Kenny McCormick پسر بچه‌هاي 8 ساله‌اي هستند كه در شهر سرد و كوهستاني  South Park در كلرادوي آمريكا زندگي مي‌كنند. ماجراهايي كه تري پاركر و مت استون از زندگي آنها تعريف مي‌كنند، شامل اتفاقات عجيب وغريبي مانند رفتن به فضا و تبديل شدن باربارا استرايسن به گودزيلا تا اتفاقات ساده و شايعي مانند قطع شدن اينترنت و بازي war craft مي‌شود. و همه اين اتفاقات از زوايه‌اي روايت مي‌شوند كه احتمالاً تا به حال نشنيده‌ايم.


قسمت‌هاي اول اين سريال پر بود از هجويه خشن و شوخي‌هاي گاهي زننده با هنرپيشه‌هاي هاليوودي و سياست‌مداران آمريكايي و شوخي‌هاي با مضامين جنسي. با وجود خلاقيت و دقتي كه در تمام جزئيات اين سريال وجود داشت، اعتراضات زيادي را بر انگيخت. البته اين اعتراضات بي جواب نماند: شخصيت كمدين‌هاي كانادايي، ترنس و فيليپ، به نوعي نماد سازندگان سريال يعني پاكر و استون هستند. آنها با دفاع از ترنس و فليپ در قسمت “Death” يا در فيلم سينمايي South Park به نوعي از خودشان دفاع كردند: "اين نمايش “Terrance and Phillip” چيزي بيش از چند شوخي سبك بي مزه است. اين‌ها نماد آزادي بيان هستند."


پاركر و استون براي خود خط قرمز در نظر نمي‌گرفتند و سعي داشتند اين را به همه ثابت كنند. با اين وجود با گذشت زمان پخته‌تر شدند حتي قسمتي از آهنگ افتتاحيه انيميشن را كه Kenny مي‌خواند عوض كردند. شوخي‌هايشان پخته‌تر شد ولي از گزندگي‌شان كاسته نشد.

اولين اپيزودي كه من ديدم، best friends for ever بود (كه برنده جايزه Emmy هم شده بود). اين گونه شكستن تابوها خيلي برايم عجيب بود: چه تابوهاي اجتماعي مانند اتونازي، چه تابوهاي مذهبي مانند بهشت و جهنم. ولي قسمت جذاب داستان، بي طرفي ظاهري سازندگان بود. در اين ماجرا موضع هر دوطرف ماجرا بي‌معني و احمقانه بود: هم موافقان اتونازي و هم مخالفان.



ماجرا اين بود كه كني تصادف كرده و در vegetative state بود. كارتمن براي به دست آوردن PSP كه از به او به ارث رسيده بود، در طرف موافقان اتونازي بود و كايل و استن مخالف جدا كردن كني از دستگاه بودند. براي مايي كه علت مرگ كني را مي دانستيم، اصرار بر زنده نگه داشتن كني به معني كمك به شيطان و مبارزه با خدا است ولي در عين حال كار كارتمن هم خودخواهانه است. در نهايت وصيتنامه كني كه پيدا مي‌شود به نوعي نشان دهنده اين است كه هر دو طرف دعوا چقدر در اشتباه‌اند. اين ديدگاه كه هر دوطرف دعوا (در موضوعات سياسي يا اجتماعي) به يك اندازه در اشتباهند، در اپيزودهاي زيادي ديده مي‌شود:

Chef Goes Nanners و  With Apologies to Jesse Jackson : در باره نژادپرستي

Conjoined Fetus Lady: در باره ناهنجاري‌هاي مادرزادي

Kenny Dies: استفاده از سلول‌هاي بنيادي

در مصاحبه‌اي پاكر و استون خودشان هم اين موضوع را عنوان كرده‌اند كه به نظر ما درست است كه جورج بوش احمق است ولي به نظر ما مايكل مور هم همان اندازه احمق است.

اين نگاه باعث نوعي محافظه‌كاري مي‌شود: تلاش براي حفظ وضع موجود.

از تمام اين بحث‌‌ها كه بگذريم، ديدن South Park تجربه لذت بخشي است. بعد از ديدن چند قسمت با من خودم را بخشي از اين شهر احساس مي‌كردم. و به كايل، استن، اريك وكني به عنوان دوستانم نگاه مي‌كردم و مانند آنها از رفتارهاي احمقانه بزرگترهاي شهر عصباني مي‌شدم. تمام اين صورت‌هاي گرد و بدن‌هاي مربعي كه به شكل احمقانه‌اي حركت مي‌كنند، برايم جان گرفتند. اين نشانه‌اي از توانايي بالا و نبوغ سازندگان اين شهر است. گاهي درباره يك موضوع كه حرف مي‌زنم، در حساس‌ترين قسمت بحث، ياد يكي از اپيزود‌هاي South Park مي‌افتم كه اتفاق مشابهي را روايت كرده بوده، بيه اين ترتيب بحثي كه من را به شدت عصباني و برانگيخته كرده بود، خنده‌دار به نظر مي‌رسد.

تمام شخصيت‌هاي South Park آدم‌هايي شبيه آدم‌هاي دور وبرما هستند. آدم‌هايي كه بارها با آنها برخورد كرده‌ايم و اصلاً خودمان هم يكي از آنها هستيم. شايد هم من يكي از اعضاي شهر شده‌ام، South Parkي شده‌ام.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 1:27 توسط بابك |


 

افشين هاشمي بازيگر توانايي است و به نظر مي‌رسد در زمينه كارگرداني هم حرفي براي گفتن داشته باشد. حسن و ديو يك تئاتر اجرا محور است. تلاش ِ-به نظر من- موفقي است براي يك اجراي سنتي ايراني. به قول خود افشين هاشمي تلفيقي است از تعزيه، خيمه‌شب بازي، نمايش روحوضي و تئاتر سايه. محور اصلي اجرا و روايت بر پايه تعزيه است كه وقايع در ميان يك دايره رخ مي‌دهد و حسن براي نشان دادن حركت و سفر در محيط دايره مي‌چرخد. براي نشان دادن رويا يا نشان دادن فضاي وقايع از پرده و سايه استفاده كرده است و بخشي از روايت كه به نوعي قطب شر داستان  مربوط است، با خيمه شب‌بازي نمايش داده مي‌شود. اين نشان از آگاهي او به نمايش ايراني و موسيقي دارد. و مني هم كه از اينها چيزي نمي‌دانم متوجه اين بازي با ساختار شدم و از آن لذت بردم.


در نمايشنامه هم وجود دوقطبي خير و شر داستان را از جنس داستان‌هايي مي‌كند كه درتعزيه يا خيمه شب بازي  روايت مي‌شوند: حسن كه قطب خير است براي رهايي فرشته خواب وچل‌گيس عازم نبرد با شر يا ديو مي‌شود، وباز هم مانند همه افسانه‌ها افراد نيك به او نصيحت مي‌كنند كه نرود و در نهايت به او كمك مي كنند واشرار هم سعي مي‌كنند او را از راه بدر برند. اين دو قطبي در اواخر داستان با روبروشدن حسن با ديو و مشخص شدن اينكه ديو، واقعاً "ديو" نيست، شكسته مي‌شود. ولي در پايان باز هم اين دوقطبي ساخته مي‌شود و اين بار حسن و ديو خير و شاه شر است. و در نهايت هم خير بر شر پيروز مي‌شود(البته نمي‌دانيم در رويا يا واقعيت).

 

 در جلسه پرسش و پاسخ، افشين هاشمي گفت: "خيلي‌ها درباره پايان نمايش به من گفتند پايان خوبي نيست؛ ولي من اين پايان را دوست دارم" و به تماشاگري كه از پايان نمايش ايراد گرفته بود، جواب داد: " تو كه حال كردي، چرا ايراد ميگيري؟" من هم با نمايش حال كردم، پس ايرادي هم نمي‌گيرم كه آن‌طور كه دوست داشت، داستان را تمام كرد.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 16:13 توسط بابك |


وقتي درباره به همين سادگي نوشتم، تصميم گرفتم مطلب بعدي كه در وبلاگم مي‌نويسم درباره فيلم نباشد. ولي متأسفانه باز هم درباره فيلم مي‌نويسم.

 

3-2 قست از سريال "sms از ديار باقي" را عيد ديدم. اكثر بازيگران در همان نقشي بودند كه چندين بار بازي كرده‌بودند. حالا در دايره زنگي باز هم بازيگران درهمان تيپي ظاهر مي‌شوند كه بارها آنها را ديده‌ايم ولي اين كجا و آن كجا.

 

در اوايل فيلم يك بار بهshortcuts  رابرت آلتمن اشاره مي شود، يكي از بهترين فيلم‌هاي با روايت‌هاي متقاطع. ساختن اين گونه فيلم‌ها كار ساده‌اي نيست. جسارت پريسا بخت‌آور قابل تحسين است كه در اولين كارهاي خود سراغ چنين تجربه سختي رفته است.

 

ابتداي فيلم كه تك تك شخصيت‌ها جداگانه معرفي مي‌شوند، ما در 5 دقيقه با هر خانواده يا هر فرد آشنا مي‌شويم. جالب آنكه تمام بازيگران تقريباً در همان تيپ‌هايي هستند كه مي‌شناسيمشان مثلاً: سادگي امين حيايي در صحنه گره زدن كراوات، ورود مهران مديري با زيرپوش روي پشت بام و صحنه گوسفند خريدن شريفي‌نيا. ما با اين خانواده‌ها و درگيري‌هاي دروني‌شان آشنا مي‌شويم. بعد صحنه‌هايي كه اين خانواده‌ها با هم دو به دو تعامل دارند، گاهي دوستانه، گاهي خصمانه، و گاه كاملاً تصادفي. و همين‌طور جلو مي‌رويم تا به‌تدريج در ميانه داستان تمام نخ‌ها به گره مي‌خورند و بازهم به تدريج خط‌ها از هم جدا مي‌شوند و در نهايت هر كس به دنبال زندگي خود و مشكلات خودش مي‌رود. ما هم به خانه‌هامان برمي گرديم. تمام ماجرا با تمام سرعت و پيچيدگي‌اش بسيار راحت و روان پيش مي‌رود.

 

دايره زنگي چه فيلمي است و درباره چيست؟ مي‌شود گفت يك فيلم سرگرم كننده است، پر از شوخي‌هايي بيشتر از چند جوك يا sms. نه از آن جنس فيلم‌هاي كه تمام بارش روي لودگي يا مودبانه‌تر روي هنرنمايي يك بازيگر است. مي‌شود گفت با اين همه هنرپيشه معروف وسرشناس يك فيلم سرگرم كننده و خوش‌ساخت است. ولي اگر فقط اين را بگوييم، بي‌انصافي كرده‌ايم. دايره زنگي فيلمي درباره انسان‌ها، خواسته‌هايشان، ترس‌هايشان، لذت‌هايشان، آرزوهايشان، حماقتهايشان، رابطه‌شان و تنهاييشان است ( ببخشيد كه كمي كليشه‌اي است). و همه را به خوبي نشان داده است.

 

دايره زنگي فيلمي درباره اعتماد كردن و نكردن است. كسي كه به غريبه‌اي كه ناگهان سوار ماشين و مي‌گويد مال باخته است، اعتماد نمي‌كند؛ ولي به ديگري كه دارد سر تكان مي‌دهد، سلام مي‌كند و اعتماد مي‌كند. كسي كه به دخترش اعتماد ندارد؛ ولي به غريبه‌اي كه روي تلفن پيغام مي گذارد، اعتماد دارد. كسي كه تمام نگرانيش فكر وحرف ديگران است و به همسرش هم اعتماد ندارد. والديني كه مي ترسند فرزندشان از مطالبي‌ آگاه شود؛ ولي با دادن جواب‌هاي ناقص قضيه را بدتر مي كنند. مردمي كه به نماينده قانون و امنيت در جامعه كمتر از هر كس ديگري اعتماد دارند. و نماينده‌هاي قانون و امنيتي كه با برخوردشان و تعارفشان از مصداق ناامني جرم به اين بي‌اعتمادي دامن مي‌زنند. ظاهراً بي‌اعتمادي مطلق به حماقت ختم مي‌شود.

 

اين داستان ماست. ما هم به راحتي فريب خورديم. چون همه بازيگران هماني بودند كه از ابتدا فكر مي‌كرديم، به دختر دستيار نصاب هم اعتماد كرديم. ما هم خود را درجايگاه ناظر، عالم كل فرض كرديم و فريب خورديم. ما هم ظاهر بين بوديم. كساني را كه به پليس اطلاع دادند، دشمن مردم فرض كرديم و در طرف مقابل قرار گرفتيم.

 

دايره زنگي فيلمي است كه مي‌شود ديد و دوباره ديد. فيلمي كه وقتي تمام مي‌شود، آغاز مي‌شود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 19:43 توسط بابك |


بسيار ساده بود: مسيري سفيد در زمينه سياه. مستقيم نبود. روباني بود پر پيچ.و خم كه در هيچ جاي مسير گره نمي‌خورد. خواب ديدم در اين مسير سفيد در حركتم...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
مهر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386


آرشیو موضوعی

تاریخ
تئاتر، فيلم، كتاب
جنگ جهاني دوم
انتخابات


پیوندها

پيشينه - یادداشتهای ما درباره تاریخ
سوسن جون
خورشيدك
كلمه
اوتناپيشتيم
دلنمك
صبحگاه
ساحت انديشه نيك
سوشيانس
در جستجوی زمان از دست رفته
کافه سکوت
حیاط خانه ما
سوته دلان
يك ليوان چاي داغ
دنياي كوچك آقاي اوف
کوششی برای باز فهمیدن نیچه
تجربه زیسته
كافه نوستالژي
سالاد ج
رادوار
نيشگون
زانا
پزشک80
پنجره
از طب و شیاطین دیگر
چینه
قالب های نایت اسکین


Design by : Night Skin