|
ما باور نکردیم، هنوز هم باور نمی کنیم. اشتباه
ما این بود. اخبار عجیب و غریبی در هوا پخش است. بوی کودتا و
یک دیکتاتوری مطلق می آید. در خیابانهای اطراف خانهمان مردم را کتک میزنند و
دستگیر میکنند. به جز هوگو چاوز هیچ کس پیام تبریک نفرستاده است. میگویند رهبر
هم تحت فشار است. اخبار صدا و سیما درباره جوجهکشی گزارش دقیقی ارائه میدهد.
تاریخ تکرار میشود مطمئن باشید. وقتی در آلمان هیتلر و حزب نازی به قدرت رسید،
فشار علیه یهودیان آغاز شد. سخنرانیهایی در همه جای کشور بر علیه یهودیان انجام
میشد: تمام بدبختی و مشکلات کشور از یهودیان است. این انگلها خون این ملت را میخورند
و روز به روز چاقتر میشوند. باید ملت ما یک بار برای همیشه آزاد شود. شیشه مغازه یهودیان شکسته میشد. شبانه در خانه
و مغازهشان کشته میشدند. در کتابهای درسی، از آنها به عنوان عامل تمام بدبختیها
نام برده میشد. به بچهها در مدارس میگفتند اینها انسان نیستند. خاطره یکی از بازماندگان اردوگاههای مرگ
(متأسفانه منبع را پیدا نکرده و از حافظهام می نویسم): «وقتی در اوایل دهه 30 به مدرسه میرفتم. روزی معلم
کلاس مرا به جلوی کلاس برد و با خط کش روب دست من میکوبید. او رو به شاگردان کرد
و گفت: ببینیم یک بچه خوک یهودی درد را تا کی تحمل میکند. شب داستان را برای پدرم
تعریف کردیم. او مرا بغل کرد و در حالی که گریه می کرد در گوش من گفت: تمام میشود،
به زودی. تا وقتی که به اردوگاه می بردندمان هم هنوز باور نکرده بود.» سوال این است: چرا یهودیان اقدامی نکردند؟ چرا
از مملکت نرفتند؟ پاسخ این است: باور نکردند. نه یهودیان باور
کردند. نه دولتمردان سایر کشورها. نه سربازان انگلیسی. تا زمان کشف اردوگاهها. همه سعی می کردند خودشان را فریب دهند: هیچ کس
باور نکرد. این حکایت ماست: گفتیم مثل هیتلر حرف میزند،
خودمان باور نکردیم. گفتیم مثل هیتلر بالا آمده است، خودمان باور
نکردیم. گفتیم مثل هیتلر رفتار میکند، خودمان باور
نکردیم. ما هنوز باور نکردیم؟ الان دیگر راه میانی باقی نمانده است. یا با
احمدینژادیم یا مخالف او. نظامی و دانشگاهی و با سواد و هنرمند و نویسنده فرقی
نمیکند. ما در نقطه حساسی ایستادهایم. نسبت به عملکردمان: هرچه باشد حتی اگر
سکوت میکنیم. باید فردا پاسخگو باشیم. + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 0:32 توسط بابك |
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 1:12 توسط بابك |
امشب فیلم انتخاباتی موسوی پخش شد. 1. خیلی ناراحت کننده یود. این فیلم خیلی شبیه به فیلم انتخاباتی احمدینژاد بود: رفتن میان مردم صحبت دوستانه و صمیمانه. مردمی که نداری و بدبختی مشکلاتشان را با اشک و آه فریاد میزدند، از اعتیاد پسرشان تا ظلم کار فرمایشان. درنبود مجرای درستی برای شکایت و دادرسی، در نبود نهادهای حمایت کننده دولتی، در نبود و نابودی NGOها، در جایی که مردم حق حرف زدن علیه هیچ کس و چیز را ندارند، آقایان داد و هوار و عجز و لابه ملت را در این دو روز آزادی به حساب خود واریز می کنند. و مردم بیچاره ما هم همهچیزشان را مستقیماً از رئیس جمهور میخواهند. با دیدن این فیلم یاد سفرهای استانی احمدینژاد و مقاله مسیح علینژاد افتادم. مهندس موسوی همچون احمدینژاد یک-تنه قرار است مملکت را اداره کند، نه تیمی، نه همراهی. یک کلمه حرف اصلاحطلبانه در این فیلم نبود. بازهم برگشت به ارزشها و رفرنس دادن به حمایت امام 30 سال قبل. خیلی نگرانم، کسی که هیچ قولی نداده است و هیچ برنامهای ندارد. اگر هم چیزی گفته است به مصداقش که رسیده است سکوت کرده است. از حقوق بشر گفته ولی از تابستان 67 و 18 تیر و ... هیچ چیز نگفته است. 2. داشتم فکر میکردم مگر از مجیدی انتظار داشتم چه بسازد؟ مجیدی با آن فیلمهای معناگرا و آن صحبتها علیه سروش. پ.ن: خود سروش که اخیراً بیانه صادر کرده است. ما که نفهمیدیم روشنفکرانمان چرا اینطوری هستند؟ گفتم فیلم موسوی شبیه فیلم احمدینژاد بود. ولی بی انصافی است که شخص موسوی را با احمدینژاد مقاسه کنیم. دکتر واقعاً تک است و بی همتا. خودش چیزهایی که میگوید باور میکند؟ + نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 23:10 توسط بابك |
1-سال 57 انفلاب ایران پیروز شد. برای
خیلی از خبرنگاران خارجی عجیب بود که از مذهبی تا لائیک و از لیبرال تا مارکسیست
در رفتن و مخالفت با شاه یک صدا بودند و البته حتی مارکسیستها و چپیهای ما هم
معتقد به رهبری امام خمینی بودند. در این اتحاد بی سابقة ملی بی انصافی است اگر
نقش شاه را دست کم بگیریم. یادم نیست این جمله از کیست: "رهبر انقلاب ایران،
شخص شاه بود." این جمله توضیح دهنده این همدلی و همصدایی ملی و همینطور
توضیح دهنده بسیاری از اتفاقات بعد از انقلاب ایران است. شاه یکتنه موفق شد که همه احزاب و گروهها را متقاعد
کند که راهی جز اخراجش از مملکت وجود ندارد و رفتنش را به چنان مسئله مهمی تبدیل
کرد که تمام سوالهای "بعد از رفتن" را بیاهمیت جلوه داد. اتحاد بر علیه یک نفر ممکن است عمل خطرناکی باشد
اگر از خودمان نپرسیم: "بعد که رفت چی؟" 2- اگر بخواهیم بر اساس عملکرد کاندیداها قضاوت
کنیم. ظاهراً فرق زیادی بین دولت احمدینژاد و دولت میرحسین "جوان" وجود
ندارد: ارائه کوپن به مستضعفین، مخالفت با مستکبران و مافیا، عدالت محوری و... شعارهای موسوی "میانسال" هم شبیه
احمدینزاد است: احیای ارزشهای انقلاب، مخالفت با آدمهای با ماشینهای چند
میلیونی و البته مخالفت با گشت ارشاد. 3- واقعاً در این بیست سال موسوی کجا بود؟ 4- این دور و بریهای شیخ اصلاحات واقعاً چه
برنامهای دارند که بعد از انتخابات دوباره مثل سالهای 78-79 نشود. فقط روی قدرت
چانه زنی شیخ حساب کردهاند؟ 5- شرکت در انتخابات تغییر ایجاد می کند، شکی
نیست. رئیس جمهور شدن کروبی یا موسوی وضعیت مملکت را تغییر میدهد. اما آیا این
تغییر پایدار است؟ من خیلی شک دارم. + نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388 16:37 توسط بابك |
رای ندادن = رای به احمدی نژاد و چند دلیل دیگر تصمیم گرفتم رای بدهم. ولی نمی دانم به کی. انصافاً تا الان هیچ کدام از صحبت های میر حسین موسوی به دلم ننشسته است. با وجودی که از نظر ظاهر و برخی دغدغه های فرهنگی و دانشگاهی بودن و... جذابتر از کروبی به نظر می رسد ولی این دلیل رای دادن نمی شود. طرفداران احمدی نژاد هم به فردی از جنس خودشان رای می دهند: انتخاب از روی تیپ و قیافه و طرز حرف زدن (این استدلال از من نیست، توی Face book دیدم). دور و بری های کروبی خیلی اصلاح طلب تر از اطرافیان موسوی به نظر می رسند. ولی معلوم نیست خود شیخ به آنچه می گوید اعتقاد داشته باشد. همینطور هم معلوم نیست بعداً چقدر از این حرف ها اجرا شوند. با این وجود تا همین جا هم نشانه استفاده از خرد جمعی بوده است. کاری که موسوی نکرد. به هر حال کروبی از موسوی گروهی تر و حزبی تر کار کرده است. کلاً به نظر من کروبی با تمام کم و کاستی هاش نسبت به موسوی گزینه بهتری محسوب می شود. چرا به موسوی رای می دهم: چرا به میرحسین موسوی رای می دهم باوجودی که تعداد لینک های موسوی بیشتر است ولی 2 لینک کروبی مفصل تر است. هر کدام هم که در نهایت انتخاب شوند باید یک تشکر جدی و رسمی از احمدی نژاد بکنند. چون بهترین تبلیغشان عملکرد احمدی نژاد بوده است. + نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 19:6 توسط بابك |
+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 21:55 توسط بابك |
|
| |||