|
هر چقدر ديدن يك فيلم آشغال لذت بخش و
خاطرهانگيز! است، ديدن يك فيم "ناقص" اعصاب خرد كن و نابود كننده است.
وقتي فيلمبرداري خوب، فيلمنامه خوب، ولي بازيگر نقش اول افتضاح باشد، آدم نميداند
با خودش و فيلم و بازيگر و كارگردان و DVD و DVD player
يا سالن سينما چه كار كند. فرض كنيد در آخرين فيلم تيم برتن ( كه هنوز نساخته است)
به جاي جاني دپ، محمد رضا گلزار بازي كند. اين بود تعريف و مثال براي فيلم ناقص. به عبارت ديگه اگه بعد از ديدن يك فيلم
خواستيد داد بزنيد: "آخه چرا! چرا! خدايا چرا با بندگانت اين كار رو ميكني؟".
يك فيلم ناقص ديدهايد. فيلم “Hard candy” حتي پوستر (يا جلد DVD )
جالبي دارد: شنل قرمزي در تله. فيلم آغاز و معرفي سريع و كوتاه و در عين حال كاملي
دارد: صفحه مونيتور كه چت كردن دو نفر را نشان ميدهد. چرخش دوربين و تغليظ رنگهاي
صفحه در فصل كافه و معرفي دو شخصيت داستان همه نويد يك فيلم خوب و يا حتي كمي
عالي! ميدهد. لحظه چرخش و شوك داستان هم به بهترين شكل ساخته شده است، چه از لحاظ
غافلگيري (دقيقه حوالي 20 و بدون هيچ مقدمهاي) و چه از نظر بصري ( غيير ناگهاني
از رنگهاي تند و حركات سريع دوربين به رنگهاي سرد و فضاي كم نور با حركات كند
دوربين). ولي دقيقاً از همين جا داستان سقوط ميكند با وجودي كه تعليق تا پايان
حفظ ميشود. ديگر فضاها و اتفاقات قابل باور نيست. و مشكل اين است تا پايان فيلم هم
بايد صبر كني تا بفهمي واقعاً آيا فيلم در دقيقه بيست تمام شده يا در پايان چيز
جديدي براي اضافه كردن دارد. اواسط فيلم، بعد از باز شدن در گاوصندوق آن هم به آن شكل تصادفي و مسخره، ديگر
فيلم اطلاعات جديدي درباره شخصيتها به ما نميدهد. ظاهراً "هالي"
آن كسي نيست كه "جف" اول داستان فكر ميكرده، در حالي كه پسر همان كسي
است، كه دختر در اول داستان فكر ميكرده است. به همين خاطر اصلاً كل شكنجههاي
فيلم معني ندارد: اصلاً قرار است چه چيزي بدانيم كه نمي دانيم يا اگر فقط دليل
اين شكنجه اعتراف جف است با اعتراف نهايي چه اتفاقي براي ما يا آنها ميافتد؟ يا
پايان افتضاح فيلم كه جف بدون هيچ دليل موجهي متنبه يا مستاصل ميشود و به خواسته
هالي تن ميدهد و جمله مسخره و كليشهاي و بيمعني هالي: “Or not”. درباره كليت داستان هم جف از اوايل داستان آدم معقولي به نظر ميرسد بعد هم كه
اسير است و مظلوم. هيچ موقعيتي به وجود نميآيد كه تماشگر از او متنفر شود يا
حداقل درك كند دقيقاً چرا مستحق مجازات است. هالي هم كه اصلاً به عنوان يك دختر 14
ساله قابل پذيرش نيست نه به خاطر ظاهرش (الن پيچ كسي كه تازه بعد از 18 سالگي
بهترين نقشهايش را به به عنوان teenager
بازي كرد) كه به خاطر كارها و حرفهايش. يك دختر 14 ساله توان جسمي چنين كاري را
دارد؟ يا كسي كه به نظر ميرسد تمام واكنشها و اتفاقات را پيشبيني كرده است تا
اثري از خود به جا نگذارد چرا در برابر زن همسايه خودش را ميبازد و اشتباهات
عجيبي ميكند. اگر قاتل فيلمSAW هيچ وقت گير نميافتد و شايد به دليل مبهم بودن
ميزان آگاهي و اطلاعات او و ابهام در روش دقيق انجام كارش بود و با كمي ارفاق ميشد
اين تواناييها را باور كرد. ولي hard candy
هيچ كمكي به بيننده نميكند تا باور كند كه هالي ميتواند مردي را كه 30 سانتيمتر
از خودش بلندتر است، جابجا كند و حتي از سقف آويزانش كند. و كمكي نميكند تا
باور كني مردي كه مسلماً در برخورد با دخترهايي كه از دستش فرار ميكنند بي تجربه
نيست، چطور حتي با دستهاي باز هم بيشتر از 3 دقيقه توان مقابله ندارد. حسرت ميخورم كه چرا اين فيلم، فيلمنامه بهتري نداشت. به هر حال اگر اين فيلم
را ديديد و خوشتان آمد كه هيچ. ولي اگر خوشتان نيامد، Death and the
Maiden پولانسكي را ببنيد. از فيلم هاي اخير وطني هم "هميشه پاي يك زن در ميان است" از نقص
فيلمنامه رنج ميبرد. البته رنج از فيلمنامه ضعيف اتفاق نادري نيست. + نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 14:27 توسط بابك |
ديدن يک فيلم "آشغال" بعضي وقتها خيلي هم سخت نيست. يک ساعت ونيم تا
دو ساعت مغز و تفکر رو تعطيل کني و بشنشيني و يک فيلم که نه کارگردانش را ميشناسي
نه بازيگرش را نه جايي اسمش را شنيدهاي ببيني. بعد هم شايد CD يا DVDاش را مستقيم
از داخل دستگاه به سطل آشغال منتقل کني. چند روز قبل از يک دستفروش توي گيشا فيلمي خريدم به اسم "Mulberry
Street" که رويش نوشته شده بود برنده 7
جايزه کن. نميدانم چرا خر شدم و خريدم. با خودم توجيه کردم شايد نامزد يکي دو جايزه
از چند جشنوارۀ مختلف بوده، بنده خدايي هم که کپي کرده، از روي تنبلي و بيسوادي نوشته
جايزه کن. خلاصه فيلم رو ديدم؛ از دقيقۀ 10 شک کردم چون فيلم به نظرم يک فيلم zombie درجۀ 3 بود. ولي به خودم دلداري دادم که شايد
لايه رويين فيلم اينجوري است و لايههاي زيرين پر از مفاهيم عميق. به هرحال نيم ساعت
از فيلم که گذشت، جاي شک و شبه باقي نگذاشت که فيلم درجه F هم نيست. فيلم را تا آخر ديدم. بندۀ خدا،
کارگردان فيلم تمام تلاشش رو کرده بود که بر اساس فرمول يک فيلم horror کارش رو انجام بده: انتقال بيماري از موش
هاي آلوده به انسان، تبديل شدن انسانها به چيزي شبيه موش، خوردن انسانهاي سالم، دختر
جوان تنها، مبتلا شدن بهترين دوست قهرمان... . علاوه بر اينها کمي نوآوري هم در حرکات
دوربين کرده بود (البته نوآوريش کمي کهنه بود!). دقيقاً ازهمان نوع فيلمهايي که رودريگوئزدر
"planet terror"
به آنها اداي دين کرده بود. چند ماه قبل هم يک فيلم ديدم به نام "I Know who
killed me". چون اسمش را شنيده بودم، فکر ميکردم
اسکار گرفته يا نامزداسکار بوده ولي بعد کشف کردم تمشک طلايي گرفته. بازهم در ژانر
ترسناک-جنايي بود. در کل فيلمهای درجه F به نظر من فيلمهاي بيخطر و بيآزاري هستند به کسي آسيب نميرسانند. مخاطب
خود را ميشناسند. بر اساس يک فرمول که هم تماشاگر ميداند و هم کارگردان وهم بازیگر
و بقيۀ عوامل ساخته ميشوند. گاهي از روي پوستر فيلم، کل فيلم و تقريباً پايانش را
ميتوان حدس زد. اين فيلمها ادعايي هم ندارند (بجز آن فيلم با 7 جايزه کن، که البته
خودش هم چنين ادعايي نداشت). اما گاهي هم چنان از اين کليشهها و فرمولها بد استفاده ميشود که در لحظه ترسناک
فيلم، تماشاگر خندهاش مي گيرد يا در غم انگيزترين صحنه از خنده اشک جلوي ديد آدم
را ميگيرد (چند سال قبل توي سينما سر فيلم "شب برهنه" در ملودرامترين صحنه
فيلم، سينما از خنده منفجر شد). بدین ترتیب لحظات شادي را براي بیننده فراهم ميآورند! فيلم "آشغال" ببينيد و از ديدن آن لذت ببريد. + نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 22:24 توسط بابك |
تعطیلات وبلاگ تمام شد. + نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387 22:13 توسط بابك |
|
| |||