|
South Park يك سريال انيميشني است كه از 12 سال پيش ساخته و پخش ميشود.
174 قسمت آن تا به حال نمايش داده شده و نيمه دوم season دوازده آن از ماه
اكتبر روي شبكه Comedy Central نمايش داده خواهد شد. South Park در كنار سيمپسونها و family guy جزء
انيميشنهاي پر طرفدار و باسابقه محسوب ميشود. اين سه سريال براي به دست آوردن
بيننده با هم رقابت ميكنند. بر اساس نظر سنجي سايتIMDB در اين رقابت سيمپسونها اول و South Park دوم است. جالب اينكه هر سه دو بعدي هستند و
درباره نقطه مشترك شخصيتهايشان مي توان زشت و بدقواره بودن را ذكر كرد. آن هم در
زماني كه انيميشنهاي Pixar روز به روز دقيقتر و طبيعيتر ميشوند. South Park كارتون عجيبي است؛ در حاليكه شخصيتهاي اصلي
آن 8 سالهاند، در بسياري از كشورها براي زير 18 سال ممنوع است
و البته در ايران براي هر سني (سايت South Park و Comedy Central در ايران مسدود است). Stan
Marsh، Kyle Broflowfski، Eric Cartman و Kenny McCormick پسر بچههاي 8 سالهاي هستند كه در شهر سرد و كوهستاني South Park
در كلرادوي آمريكا زندگي ميكنند. ماجراهايي كه تري پاركر و مت
استون از زندگي آنها تعريف ميكنند، شامل اتفاقات عجيب وغريبي مانند رفتن به فضا و
تبديل شدن باربارا استرايسن به گودزيلا تا اتفاقات ساده و شايعي مانند قطع شدن
اينترنت و بازي war craft ميشود. و همه اين اتفاقات از زوايهاي روايت ميشوند
كه احتمالاً تا به حال نشنيدهايم. قسمتهاي اول اين سريال پر بود از هجويه خشن
و شوخيهاي گاهي زننده با هنرپيشههاي هاليوودي و سياستمداران آمريكايي و شوخيهاي
با مضامين جنسي. با وجود خلاقيت و دقتي كه در تمام جزئيات اين سريال وجود داشت، اعتراضات
زيادي را بر انگيخت. البته اين اعتراضات بي جواب نماند: شخصيت كمدينهاي كانادايي،
ترنس و فيليپ، به نوعي نماد سازندگان سريال يعني پاكر و استون هستند. آنها با دفاع
از ترنس و فليپ در قسمت “Death” يا در فيلم سينمايي South Park
به نوعي از خودشان دفاع كردند: "اين نمايش “Terrance and Phillip” چيزي بيش از چند شوخي سبك بي مزه است. اينها نماد
آزادي بيان هستند." پاركر و استون براي خود خط قرمز در نظر نميگرفتند و سعي
داشتند اين را به همه ثابت كنند. با اين وجود با گذشت زمان پختهتر شدند حتي قسمتي
از آهنگ افتتاحيه انيميشن را كه Kenny ميخواند عوض
كردند. شوخيهايشان پختهتر شد ولي از گزندگيشان كاسته نشد. اولين اپيزودي كه من ديدم، best friends for ever بود (كه برنده جايزه Emmy هم شده بود). اين گونه شكستن
تابوها خيلي برايم عجيب بود: چه تابوهاي اجتماعي مانند اتونازي، چه تابوهاي مذهبي
مانند بهشت و جهنم. ولي قسمت جذاب داستان، بي طرفي ظاهري سازندگان بود. در اين
ماجرا موضع هر دوطرف ماجرا بيمعني و احمقانه بود: هم موافقان اتونازي و هم
مخالفان. ماجرا اين بود كه كني تصادف كرده
و در vegetative state بود. كارتمن براي به دست آوردن PSP كه از به او به ارث رسيده
بود، در طرف موافقان اتونازي بود و كايل و استن مخالف جدا كردن كني از دستگاه
بودند. براي مايي كه علت مرگ كني را مي دانستيم، اصرار بر زنده نگه داشتن كني به
معني كمك به شيطان و مبارزه با خدا است ولي در عين حال كار كارتمن هم خودخواهانه
است. در نهايت وصيتنامه كني كه پيدا ميشود به نوعي نشان دهنده اين است كه هر دو
طرف دعوا چقدر در اشتباهاند. اين ديدگاه كه هر دوطرف دعوا (در موضوعات سياسي يا
اجتماعي) به يك اندازه در اشتباهند، در اپيزودهاي زيادي ديده ميشود: در مصاحبهاي پاكر و استون خودشان هم اين موضوع را عنوان
كردهاند كه به نظر ما درست است كه جورج بوش احمق است ولي به نظر ما مايكل مور هم
همان اندازه احمق است. اين نگاه باعث نوعي محافظهكاري ميشود: تلاش براي حفظ وضع موجود. از تمام اين بحثها كه بگذريم، ديدن South Park تجربه لذت
بخشي است. بعد از ديدن چند قسمت با من خودم را بخشي از اين شهر احساس ميكردم. و
به كايل، استن، اريك وكني به عنوان دوستانم نگاه ميكردم و مانند آنها از رفتارهاي
احمقانه بزرگترهاي شهر عصباني ميشدم. تمام اين صورتهاي گرد و بدنهاي مربعي كه
به شكل احمقانهاي حركت ميكنند، برايم جان گرفتند. اين نشانهاي از توانايي بالا
و نبوغ سازندگان اين شهر است. گاهي درباره يك موضوع كه حرف ميزنم، در حساسترين
قسمت بحث، ياد يكي از اپيزودهاي South Park ميافتم كه اتفاق مشابهي
را روايت كرده بوده، بيه اين ترتيب بحثي كه من را به شدت عصباني و برانگيخته كرده
بود، خندهدار به نظر ميرسد. تمام شخصيتهاي South Park آدمهايي شبيه آدمهاي
دور وبرما هستند. آدمهايي كه بارها با آنها برخورد كردهايم و اصلاً خودمان هم
يكي از آنها هستيم. شايد هم من يكي از اعضاي شهر شدهام، South Parkي شدهام. + نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 1:27 توسط بابك |
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 14:32 توسط بابك |
پیشگامان اولیه سوسیالیسم در آلمان، مارکس و
انگلس، دموکراتهای انقلابی به مفهوم رایج در سال 1848 بودند. هدف آنها به دست
آوردن قدرت سیاسی برای به دست آوردن شرایط لازم جهت تحول اقتصادی بود. با شکست
انقلاب 1848 و خارج شدن مارکس و انگلس از آلمان، فعالیت تشکیلاتی آنها متوقف شد. و
بعدها فردیناند لاسال، بنیانگذار اصلی حزب سوسیال دموکرات آلمان، تلاش کرد که با
همان وسعت نظر مارکس و انگلس به جامعه و حکومت نگاه کند. یعنی حزب کارگر باید
تمامیت حیات ملی را مد نظر داشته باشد و در اصل حکومت و جامعه را هیئتی واحد تلقی
کند. ولی ظاهراً با گذشت زمان و مرگ لاسال حزب از این تفکر فاصله گرفت. در اواخر قرن نوزدهم حزب سوسیال دموکرات آلمان
موجودیت امپراتوری و نظام سرمایهداری را به عنوان واقعیت پذیرفته و معتقد بود که
شرایط انقلاب هنوز آماده نیست. بنابراین هدف خود را حفظ و ارتقای شرایط زندگی کارگران در نظام
بورژووازی قرار داده بود. لاسال به حق از کارگران خواست که برای به دست آوردن حق
رأی مبارزه کنند، تا بتوانند نفوذ سیاسی لازم را به دست آورند. با اعطای حق رأی به
کارگران، حزب سوسیال دموکرات توانست از رایشزتاگ (مجلس نمایندگان آلمان) قدرت
مناسبی به دست آورد. پیروزی در انتخابات، بزرگترین افتخار تشکیلات سوسیالیستی محلی
بود. این تمرکز حزب برانتخابات به خودی خود کار بی اهمیت و کم ارزشی نیست. در یک
نظام دموکراتیک-پارلمانی به هیچ وجه نمیشود ارزش انتخابات را زیر سوال برد. اما
جنبشی سیاسی که فقط به آرای انتخاباتی متکی باشد و به سایر مراکز قدرت بی توجه
باشد، خیلی زود نتیجه این اشتباه خود را میپردازد. آلمان یک کشور دموکراتیک نبود
و این را سوسیال دموکراتها میدانستند. آلمان کشوری متحد و یکپارچه نبود. در نیمه قرن
نوزدهم، از چند مملکت پادشاهی تشکیل شده بود. انقلاب کبیر فرانسه و اشاعه اندیشههای
این انقلاب، زمینهای برای ایجاد وگسترش اندیشههای ناسیونالیستی و ایده اتحاد
آلمان ایجاد کرد. یکی از اهداف انقلاب ناکام و شکست خورده سال 1848، وحدت آلمان
بود. با شکست فرانسه و اسارت ناپلئون سوم توسط پروسها،
پادشاهی پروس قدرت گرفت و در سال 1871، بیسمارک امپراتوری آلمان را اعلام کرد.
آلمان اتحادیهای بود از دولتهایی که در رأس آن پادشاه پروس مقام امپراتوری
داشت. پس وحدت آلمان نه به وسیله خواست
مردم یا نمایندههای آنها که توسط قدرت نظامی پروس تحقق یافت. در امپراتوری آلمان مجلس قانونگذاری وجود داشت
ولی اداره امور مملکت به عهده صدراعظم بود که توسط امپراتور انتخاب میشد. صدراعظم در مقابل
رایشزتاگ مسئول نبود و بسیاری ازامور از جمله امور نظامی خارج از حدود اختیارات
مجلس بود. در این فضا حزب سوسیال دموکرات توانست حدود یک
سوم کرسیهای مجلس را به دست آورد. سیاست اصلی حزب در مجادله شدید و دائمی با دولت
بورژووازی و ارگانهای آن و فئودالیسم و خاندانهای سلطنتی خلاصه میشد. هرگونه
همکاری با احزاب بورژووازی و حتی دولت به شدت مردود شمرده میشد. آنها به بودجه
همیشه رأی مخالف میدادند و علیه سیاست نظامی و سیاست خارجی دولت مبارزه میکردند.
با این حال درباره اینکه چگونه و با چه راهکارهایی میتوان مشی سیاسی دولت را
تغییر داد فکر و تلاشی نشد. البته حزب در مسائل اجتماعی در بخشی که مربوط به
کارگران بود، بسیار فعال عمل میکرد و در این زمینه تخصص و تجربه لازم را داشت.
خلاصه اینکه سوسیال دموکراتها سیاست فعال در زمینه امور اجتماعی و نوعی
"رادیکالیسم صوری انفعالی " در سایر عرصهها اتخاذ کردند. حزب سوسیال دموکرات مانند هر حزب دیگری کاملاً
منسجم نبود و طیفی از تمایلات سیاسی را در خود جمع کرده بود. اختلافاتی در حزب
وجود داشت ولی برای ظهور و دیده شدن این شکاف لازم بود که ابتدا کمی جهان منفجر
شود: جنگ جهانی اول! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 17:49 توسط بابك |
در برنامه مثلث شيشهاي هر شب يك نفر با آقاي رضا رشيدپور
مصاحبه ميكند! و ايشان نظرات خود را دربارۀ مسائل مختلف ابراز ميكنند. در ابتداي
برنامه امشب اعلام كرد نظراتي كه در سايتها و مجلات و وبلاگها نوشته ميشود، نظر
اين برنامه نيست. نكته جالب آن كه اعلام كرد نظر افرادي كه در اين برنامه شركت ميكنند،
نيز نظر اين برنامه نيست. البته منطقي است كه نظر افراد كه در برنامه ابراز ميشود،
نظر كل آن مجموعه نباشد ولي در پايان برنامه متوجه شدم كه منظور رشيدپور اين بوده
است كه نظر اصلي آن چيزي است كه من ميگويم، نه آنچه ميهمان برنامه ميگويد. + نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 1:28 توسط بابك |
علت
اينكه بيشتر از يك هفته است كه مطلب جديدي ننوشتهام اين است كه با مطلب قبلي كه
درباره آلمان و جمهوري وايمار نوشتم، مخالفم! بخش اعظم آن را از روي كتاب "امپراتوري
هيتلر" از "سري تاريخ جهان" نوشتم. با وجودي كه تا حدودي بيطرف
درباره بقيه موضوعها نوشته است به نظرم اين قسمت كمي "راستگرايانه"
بود. در انقلاب نهم نوامبر 1918 كه به
تشكيل جمهوري وايمار منجر شد حزب سوسيال دموكرات نقش مركزي داشت و بعد آن هم در
شوراي وايمار اين حزب سوسيال دموكرات اكثريت بود كه به همكاري بخشي از احزاب ميانهرو و بورژوا-دموكرات پايههاي
دموكراسي را پيريزي كرد. ولي مشكل اصلي اين است كه من زياد سوسياليسم را نميشناسم.
كلاً تفكرات، درگيريها، نامگذاريها، انشعابها، احساس تعهد نسبت پرلتارياي جهان
و انكار ناسيوناليسم را درك نميكنم. و چون درك نميكنم، نميتوانم آنچه ميخوانم
خلاصه كنم. گفتن تمام نامها و انشعابات (
اكثريت و اقليت و تندرو) هم خسته كننده است. در چند جمله: در 9 نوامبر 1918 شورش سربازان
نيروي درياي آلمان برعليه فرماندهان خود كه قصد ادامه جنگ را داشتند جرقهاي براي
تغيير حكومت شد. بعد از آن كارگران نيز به آنها پيوستند. البته اين كارگران و
سربازان سوسياليست نبودند، خيلي از آنها طرفدار احزاب بورژوا- ميانهرو بودند ولي
اين رفتار آنها در جهت اهداف و شعارهاي حزب سوسيال دموكرات بود. در اين مقطع
زماني احزاب سوسيال دموكرات اكثريت و
اقليت كه با هم اختلافاتي داشتند به هم نزديك شدند و نتيجه اين ائتلاف، دولت
كارگزاران خلق بود كه به نوعي حكومت موقت محسوب ميشد. بتدريج دوباره اختلافات
زنده شد و اين دو حزب ازهم فاصله گرفتند.
البته چپهاي تندروتر (كمونيستها) از ابتدا در اين ائتلاف جايي نداشتند. نتيجه
اين تحولات منجر به نزديكتر شدن حزب سوسيال دموكرات اكثريت به حزب مركز و ديگر
احزاب دموكرات وميانهرو شد. اين ها را گفتم تا وجدانم راحت شود و بتوان بقيه
مطلب را بنويسم. + نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 13:57 توسط بابك |
|
| |||