|
در زمان جنگ
جهاني اول در خاك آلمان كمتر نبردي رخ داد، با اين وجود آلمان نيز همچون فرانسه و
انگليس ويران شده بود. در ماههاي پاياني جنگ، آلمان توسط نيروهاي متفقين محاصره
شده بود و از آنجا كه هميشه به مواد غذايي توليد شده توسط همسايگانش وابسته بود،
دچار قحطي شد. اندك مواد غذايي موجود نيز صرف سربازاني ميشد كه در جبههها بودند.
مردم از گرسنگي ميمردند و در خيابانها بر سر لاشه حيوانات مرده با هم گلاويز ميشدند. كمبود مواد
غذايي و سوخت، مردم را نسبت به حكومتشان خشمگين كرده بود. كمونيستها در برلين و
شهرهاي ديگر دست به شورش زدند. با توجه به موفقيت بلشويكهاي روسيه در سال 1917،
كمونيستهاي آلماني نيز اميدوار به سرنگوني حكومت و بر پايي يك حكومت كمونيستي
بودند. اما آنها قادر به در دست گرفتن اوضاع نبودند. در سال 1918 كه
امپراطور ويلهلم از آلمان گريخت و آلمان تسليم شد، برخي از اشراف و آلمانيهاي
صاحب نفوذ، يك جمهوري دموكراتيك تشكيل دادند كه نخستين حكومت از نوع خود در آلمان
بود. از آنجا كه پايهگذاران اين حكومت در وايمار، شهري در 240 كيلومتري پايتخت
تشكيل جلسه دادند (چون برلين در دست كمونيستها بود)، حكومت جديد به "جمهوري
وايمار" معروف بود. نام رسمی این نظام حکومتی، همانند دوره حکومتی پیش از آن،
امپراتوری آلمان Deutsches
Reich)) باقی ماند. جمهوری وایمار اولین تلاش
برای ایجاد مردمسالاری در آلمان بود. رهبران جديد دموكراتيك، قانون اساسياي را
تدوين كردند كه حداقل بر روي كاغذ، اين جمهوري نوپا را به يكي از ليبرالترين
دموكراسيهاي جهان تبديل ميكرد. اين حكومت
جديد دشمنان زيادي از همان آغاز راه داشت: كمونيستها و كهنه سربازانِ به شدتِ
محافظهكارِ پشيبانِ امپراتور. اين حكومت بسيار متزلزل به نظر ميرسيد و رهبران آن
براي حفظ نظم به شدت به نيروهاي نظامي متكي بودند. اين گروه نظامي كه وظيفه اصليش
مبارزه با شورشهاي كمونيستها بود، به گروه داوطلب يا Freikorps
معروفشدند. گروه داوطلب از سربازان ترخيص شده، مليگرايان متعصب، ماجراجويان مسلح
و جوانان بيكار تشكيل شدهبود. البته اين افراد نه تنها علاقهاي به جمهوري
نداشتند، كه از مظاهر اين حكومت جديد و رهبران آن نيز نفرت داشتند. به هر حال با
وجود تمام خشونتها و سوء استفادههايي كه اين افراد ميكردند، تا ماه مه 1919
بيشتر شورشهاي سياسي بر عليه حكومت جديد سركوب شد. اين آرامش فقط چند هفته دوام
يافت تا خبر امضاي معاهده ورساي به آلمان رسيد. بسياري از گروههاي سياسي آلمان با
امضاي اين معاهده مخالف بودند و حكومت را به خاطر سرافكنده كردن آلمان سرزنش ميكردند.
چند نفر از امضاءكنندگان معاهدۀ منفور به قتل رسيدند. اين همه دشمني و نا آرامي
براي متزلزل كردن پايههاي هر حكومتي كافي بود. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 16:22 توسط بابك |
از تلاش مذبوحانه! براي حرف زدن و بحث كردن
واستدلال كردن و متقاعد كردن يك نفر ديگر (در هر زمينهاي) خسته شدهام. بيفايده
است. هيچكس حرف طرف مقابلش را نميفهمد. انسانها مانند بادكنكهايي در كنارهم
هستند؛ با يكديگر مماس ميشوند ولي درونشان هيچ ارتباطي با هم ندارد. ادراك انسان از دنيا ارتباط كمي با واقعيت
بيروني دارد: هر كس آن چيزي را كه دوست دارد ببيند، ميبيند. دانش، تجربيات قبلي،
احساسات، وضعيت رواني و احساسي ما روي آنچه از واقعيت بيروني مي فهميم، تأثير ميگذارد.
مجراي ارتباط ما با بيرون، باريك است: طيف محدودي از نور، از صدا، از حس بويايي و...
يا اصلاً همين تفكيك جهان بر اساس توانايي پاسخگوييمان به نور و صدا و بو، ما را
از درك يك جسم به صورت كامل محروم ميكند. برداشت يا تفسير ما از آنچه كه ديدهايم، شنيدهايم
يا حس كردهايم، وابسته به چيزهايي است كه بهكلي از آن ناآگاهيم. حالا اگر
بخواهيم تجربه خود را به كس ديگري منتقل كنيم، نياز به ابزار زبان داريم. ريختن
تمام آنچه كه مي خواهيم منتقل كنبم در قالب زبان ممكن نيست. البته اين آگاهانه
ترين قسمت استفاده از زبان است. ما در تمام مراحل ادراك، توسط كلمات و دايره لغاتي
كه ميدانيم، محدود ميشويم. ما جيزي را كه نميشناسيم، حتي نميبينيم. وقتي درباره تجربهاي يا فكري با دوست خود صحبت
ميكنيم، كلماتي كه بيان ميكنيم، مطمئناً براي او همان مفهومي را ندارند كه براي
ما دارند. هر كلمه براي او تاريخچه اي دارد، حسي يا خاطرهاي يا اطلاعاتي را در او
زنده ميكند كه بهكلي با حس و خاطره يا اطلاعاتي كه ما داريم، متفاوت است. چيزي
كه او ميفهمد، آن چيزي نيست كه من گفتم. آنچه او جواب ميدهد آن چيزي نيست كه من
ميشنوم... ولي بايد با هم زندگي كنيم و بايد بپذيريم كه
يكدگر را درك نميكنيم. بايد بپذيريم كه ادراكاتمان از يك واقعه يكي نيست. بايد
بپذيريم كه زبانمان يكي نيست و بايد ناتوانيمان را بپذيريم. اين باهم بودن بر پايۀ
تفاهم نيت و بر پايۀ تساهل است: آنچه به جنگ منتهي ميشود، خود عدم تفاهم نيست بلكه
اصرار بر قبولاندن يا حتي تحميل عقايدمان به ديگري است. تفاهم ممكن نيست؛ ما نميتوانيم
يكديگر را بفهميم. فقط بايد در كنار هم زندگي كنيم. + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 0:37 توسط بابك |
جنگ جهاني دوم در بر اساس اسناد تاريخي در سپيده
دم جمعه اول سپتامبر 1939 با حمله آلمان به خاك لهستان رسماً آغاز شد؛ ولي ماجرا
شروع ديگري هم دارد: در سال 1918 جنگ جهاني اول با پيروزي ملل متفق (انگليس،
فرانسه، بلژيك، ايتاليا و آمريكا) پايان يافت و البته هر دو طرف جنگ تلفات سنگيني
را متحمل شده بودند. اين جنگ كه در ابتداي قرن رخ داد، بين دو گروه
"بربر" نبود كه با شمشير و نيزه و ... به جان هم بيفتند. بلكه اقوام
متمدني با ابزار آلات پيشرفتهاي همچون توپخانه سنگين، تانك و هواپيما با يكديگر
به تعامل پرداختند و اين كار كمي بيش ازآنچه فكر ميكردند، خرج برداشت. به اين علت
كه آغازگر جنگ آلمان بود و از آن مهمتر بازنده جنگ هم آلمان بود، تصميم برآن شد
كه قراردادي با اين كشور نوشته شود كه ديگر قادر به انجام چنين كاري نباشد يا به
عبارت ديگر به قول سر اريك گدس سياستمدار انگليسي: "قرار است چلانده شوند چنان كه يك ليمو را ميچلانند تا هستهها بيرون
آيند" اين معاهده در ورساي فرانسه نوشته شد كه شامل
440 شرط براي صلح با آلمان بود. كاهش اندازه ارتش آلمان و جدا كردن قسمتي ازخاك
آلمان (قسمتهايي كه داراي آب وهواي مناسب يا معادن زير زميني بود) از اجزاي مهم
اين معاهده بود. البته مهمترين بخش آن قسمتي بود كه دولت آلمان بايد تمام مسئوليت
جنگ و عوارض آن را ميپذيرفت و كل هزينه جنگ متفقين را مي پرداخت. آلماني كه در طي جنگ نابود شده بود، اكنون مجبور
بود صد ميليارد دلار غرامت جنگي بپردازد. چنان معاهده و قراردادي تا آن زمان سابقه
نداشت و شرايط قرارداد چنان تحقيرآميز و خردكننده بود كه بعدها تمام كشورهاي متفق
به صورت غيررسمي اعلام كردند كه با آن مخالف بودند. انگليسها معتقد بودند كه از
سياستمداران "جنتلمن" و "مبادي آداب" آنها چنين معاهدهاي
بعيد است. اين احتملاً كار فرانسويها بوده است. پرزيدنت ويلسون، رئيس جمهور
آمريكا، به صورت خصوصي به وزير جنگ خود گفت اين معاهده بيمعني است و او گر آلماني
ميبود، هرگز آن را امضا نمي كرد. البته اين گفته "خصوصي" بود، پرزيدنت
ويلسون به صورت "عمومي" به مردم آلمان اطمينان داد كه دعواي آمريكا نه
با مردم آلمان كه با حكومت آلمان است. حكومت آلمان در زمان جنگ جهاني اول عبارت
بود از: ولهلم دوم، امپراتور آلمان. ظاهراً پرزيدنت ويلسون اطلاع نداشت كه
امپراتور در پايان جنگ كه شكست آلمان قطعي بود، به هلند گريخت. پس چه كسي با اين معاهده موافق بود؟ بر سر ميز
مذاكره در ورساي براي هيئت آلماني صندلي و جايي در نظر گرفته نشده بود. پس بنابراين
متأسفانه بعدها نتوانستند مفاد اين معاهده و عوارض آن را به گردن آلمانيها
بيندازند. "فشار دادن" و "در آوردن
هسته" باعث فشرده شدن فنري در آلمان شد كه چندين سال بعد رها شد. فنري از
احساس خشم ونفرت واحساس تحقير در درون هر آلماني. + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 23:59 توسط بابك |
مدتي است كه به جنگ جهانيدوم علاقهمند شدم. به
نظرم ميرسد كه چيز عجيبي درباره آن وجود دارد. مثلاً من تعداد فيلمهايي كه درباره جنگ جهاني
دوم ديدهام را نمي دانم. احتمالاً درباره هيچ ماجرايي به اين اندازه فيلم در تمام
نقاط جهان ساخته نشده است. از فيلم كه بگذريم تعداد زياد بازي، آهنگ، عكس و..
درباره آن ديدهام. چرا اينهمه؟ (بگذريم از اينكه مضمون اكثر اين فيلمها آلماني
بد است!) جنگ جهاني دوم بزرگترين جنگ تاريخي به حساب ميآيد.
تمام اروپا بخشي از آسيا و آمريكاي شمالي در آن به صورت مستقيم درگير بودند. چندين
ميليون نفر كشته شدند. نيمي از اروپا تخريب شد. تنها جنگي كه در آن از بمب اتمي
استفاده شد. ولي اين تمام ماجرا نيست انگار جنگ هنوز هم
ادامه دارد. هنوز زنده است. چيزهايي هست كه مدام تكرار ميشود. گفته ميشود كه
رژيم نازي در طي دوران جنگ 6 ميليون يهودي را به اشكال مختلف قتل عام كرد. و بعد
از آن پيروزين جنگ براي جلوگيري از تكرار ايت فاجعه به فكر تشكيل يك دولت يهودي
افتادند: دولت اسرائيل. 60 سال است كه نام اسرائيل و فلسطين بدون "مسئله "، "بحران"،
"اشغال"، "تجاوز"، "درگيري" برده نمي شود. بعد از 11 سپتامبر بر زبان دولت مردان آمريكا
اصطلاح "جنگ پيشگيرانه" بسيار جاري شد. معني اين عبارت اين است: "
اگر ميتوانستي جلوي هيتلر را قبل از وقوع جنگ بگيري، آيا اين كار را نميكردي؟"
جالب است كه مصداق اين جنگ پيشگيرانه باز هم در خاورميانه رخ داده است و هر دوبار
در همسايگي ما. ظاهراً هر دو كار براي جلوگيري از تكرار اين
حادثه انجام ميشود: جنگيدن براي اينكه جنگي رخ ندهد! + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 23:57 توسط بابك |
افشين هاشمي بازيگر توانايي است و به نظر ميرسد در زمينه كارگرداني هم حرفي
براي گفتن داشته باشد. حسن و ديو يك تئاتر اجرا محور است. تلاش ِ-به نظر من- موفقي
است براي يك اجراي سنتي ايراني. به قول خود افشين هاشمي تلفيقي است از تعزيه، خيمهشب
بازي، نمايش روحوضي و تئاتر سايه. محور اصلي اجرا و روايت بر پايه تعزيه است كه
وقايع در ميان يك دايره رخ ميدهد و حسن براي نشان دادن حركت و سفر در محيط دايره
ميچرخد. براي نشان دادن رويا يا نشان دادن فضاي وقايع از پرده و سايه استفاده
كرده است و بخشي از روايت كه به نوعي قطب شر داستان مربوط است، با خيمه شببازي نمايش داده ميشود.
اين نشان از آگاهي او به نمايش ايراني و موسيقي دارد. و مني هم كه از اينها چيزي
نميدانم متوجه اين بازي با ساختار شدم و از آن لذت بردم. در نمايشنامه هم وجود دوقطبي خير و شر داستان را از جنس داستانهايي ميكند كه درتعزيه يا
خيمه شب بازي روايت ميشوند: حسن كه قطب خير است براي رهايي فرشته خواب وچلگيس
عازم نبرد با شر يا ديو ميشود، وباز هم مانند همه افسانهها افراد نيك به او
نصيحت ميكنند كه نرود و در نهايت به او كمك مي كنند واشرار هم سعي ميكنند او را
از راه بدر برند. اين دو قطبي در اواخر داستان با روبروشدن حسن با ديو و مشخص شدن
اينكه ديو، واقعاً "ديو" نيست، شكسته ميشود. ولي در پايان باز هم اين
دوقطبي ساخته ميشود و اين بار حسن و ديو خير و شاه شر است. و در نهايت هم خير بر
شر پيروز ميشود(البته نميدانيم در رويا يا واقعيت). در جلسه
پرسش و پاسخ، افشين هاشمي گفت: "خيليها درباره پايان نمايش به من گفتند
پايان خوبي نيست؛ ولي من اين پايان را دوست دارم" و به تماشاگري كه از پايان
نمايش ايراد گرفته بود، جواب داد: " تو كه حال كردي، چرا ايراد ميگيري؟"
من هم با نمايش حال كردم، پس ايرادي هم نميگيرم كه آنطور كه دوست داشت، داستان
را تمام كرد. + نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 16:13 توسط بابك |
"عمل سياسي و اجرايي، مديريت
راديكال را به تجديد نظر در گفتار و كردار ناگزير ميكند و آن را به جايي ميبرد
كه به واقعيتها رضايت دهد." يوسفعلي مير شكاك به
روشنفكر ديني اعتقادي ندارد ولي نميدانم آيا به روشنفكر بنيادگرا اعتقادي دارد يا
نه. به نظر من اگر عنوان " روشنفكر بنيادگرا" وجود داشته باشد مصداق آن
ميرشكاك است. من هيچ وقت مجله سوره را
نخواندم. با نوشتههاي ميرشكاك در هفتهنامه مهر آشنا شدم، از نوشتههايش خوشم نميآمد.
بعد هم كه در شلمچه مينوشت اصلاً از خودش هم خوشم نيامد. در فيلم فقر و فحشا غير
قابل تحمل بهنظرم رسيد. شايد بايد دوران خاتمي تمام ميشد و در فضاي سياسي-فرهنگي
دوران احمدينژاد در مجله شهروند امروز بتوانم مير شكاك را بهشكل ديگري ببينم. من
ممكن است نظراتش راقبول نداشته باشم ولي در صداقت مير شكاك زياد شك نميكنم همانطور
كه خجسته رحيمي در ابتداي مصاحبه گفته است: تناقضاتش را پنهان نميكند. ممكن است
الان با ليبراليسم مشكلي نداشته باشد ولي مخالفت خودش را با خاتمي انكار نميكند.
ممكن است دربارۀ بازرگان با احترام صحبت كند ولي مرزبندياش را با نظراتش انكار
نميكند. اين صداقت و صراحت باعث ميشود با احترام به نظراتش نگاه كنم. حرفهايي
كه حداقل ارزش فكر كردن دارند. اگر بتوانم نوشتههاي
قديمياش را در مهر يا شلمچه يا هرجاي ديگر پيدا كنم، دوست دارم دوباره بخوانمشان.
البته شايد " احمدينژاد معجزه هزاره
سوم" را هم بخوانم؛ مردي كه در دوران او دهنمكي و قوچاني در يك مجله مي
نويسند. امثال من تصميم مي گيرند علاوه بر شهروند امروز شلمچه هم بخوانند و
يوسفعلي ميرشكاك يك "روشنفكر بنيادگرا ليبرال" ميشود. + نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 15:3 توسط بابك |
|
| |||