وقتي درباره به همين سادگي
نوشتم، تصميم گرفتم مطلب بعدي كه در وبلاگم مينويسم درباره فيلم نباشد. ولي
متأسفانه باز هم درباره فيلم مينويسم.
3-2 قست از سريال "sms از ديار باقي"
را عيد ديدم. اكثر بازيگران در همان نقشي بودند كه چندين بار بازي كردهبودند.
حالا در دايره زنگي باز هم بازيگران درهمان تيپي ظاهر ميشوند كه بارها آنها را
ديدهايم ولي اين كجا و آن كجا.
در اوايل فيلم يك بار بهshortcuts رابرت آلتمن اشاره مي شود، يكي از بهترين فيلمهاي
با روايتهاي متقاطع. ساختن اين گونه فيلمها كار سادهاي نيست. جسارت پريسا بختآور
قابل تحسين است كه در اولين كارهاي خود سراغ چنين تجربه سختي رفته است.
ابتداي فيلم كه تك تك شخصيتها
جداگانه معرفي ميشوند، ما در 5 دقيقه با هر خانواده يا هر فرد آشنا ميشويم. جالب
آنكه تمام بازيگران تقريباً در همان تيپهايي هستند كه ميشناسيمشان مثلاً: سادگي
امين حيايي در صحنه گره زدن كراوات، ورود مهران مديري با زيرپوش روي پشت بام و صحنه
گوسفند خريدن شريفينيا. ما با اين خانوادهها و درگيريهاي درونيشان آشنا ميشويم.
بعد صحنههايي كه اين خانوادهها با هم دو به دو تعامل دارند، گاهي دوستانه، گاهي
خصمانه، و گاه كاملاً تصادفي. و همينطور جلو ميرويمتا بهتدريج در ميانه داستان تمام نخها به گره
ميخورند و بازهم به تدريج خطها از هم جدا ميشوند و در نهايت هر كس به دنبال
زندگي خود و مشكلات خودش ميرود. ما هم به خانههامان برمي گرديم. تمام ماجرا با تمام
سرعت و پيچيدگياش بسيار راحت و روان پيش ميرود.
دايره زنگي چه فيلمي است و
درباره چيست؟ ميشود گفت يك فيلم سرگرم كننده است، پر از شوخيهايي بيشتر از چند
جوك يا sms.
نه از آن جنس فيلمهاي كه تمام بارش روي لودگي يا مودبانهتر روي هنرنمايي يك
بازيگر است. ميشود گفت با اين همه هنرپيشه معروف وسرشناس يك فيلم سرگرم كننده و
خوشساخت است. ولي اگر فقط اين را بگوييم، بيانصافي كردهايم. دايره زنگي فيلمي
درباره انسانها، خواستههايشان، ترسهايشان، لذتهايشان، آرزوهايشان،
حماقتهايشان، رابطهشان و تنهاييشان است ( ببخشيد كه كمي كليشهاي است). و همه را
به خوبي نشان داده است.
دايره زنگي فيلمي درباره
اعتماد كردن و نكردن است.كسي كه به غريبهاي
كه ناگهان سوار ماشين و ميگويد مال باخته است، اعتماد نميكند؛ ولي به ديگري كه دارد
سر تكان ميدهد، سلام ميكند و اعتماد ميكند. كسي كه به دخترش اعتماد ندارد؛ ولي
به غريبهاي كه روي تلفن پيغام مي گذارد، اعتماد دارد. كسي كه تمام نگرانيش فكر
وحرف ديگران است و به همسرش هم اعتماد ندارد. والديني كه مي ترسند فرزندشان از
مطالبي آگاه شود؛ ولي با دادن جوابهاي ناقص قضيه را بدتر مي كنند. مردمي كه به
نماينده قانون و امنيت در جامعه كمتر از هر كس ديگري اعتماد دارند. و نمايندههاي
قانون و امنيتي كه با برخوردشان و تعارفشان از مصداق ناامني جرم به اين بياعتمادي
دامن ميزنند. ظاهراً بياعتمادي مطلق به حماقت ختم ميشود.
اين داستان ماست. ما هم به
راحتي فريب خورديم. چون همه بازيگران هماني بودند كه از ابتدا فكر ميكرديم، به
دختر دستيار نصاب هم اعتماد كرديم. ما هم خود را درجايگاه ناظر، عالم كل فرض كرديم
و فريب خورديم. ما هم ظاهر بين بوديم. كساني را كه به پليس اطلاع دادند، دشمن مردم
فرض كرديم و در طرف مقابل قرار گرفتيم.
دايره زنگي فيلمي است كه ميشود
ديد و دوباره ديد. فيلمي كه وقتي تمام ميشود، آغاز ميشود.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 19:43 توسط بابك
|
آنقدر درباره جشنواره فجر
امسال بد شنيده بودم؛ اينكه همه فيلمها ضعيف يا متوسط بودند، كه نميخواستم هيچ
كدام از فيلمهايي را هم كه جايزه گرفته بودند، ببينم. به همين سادگي را با اين
فكر كه يك فيلم نهچندان خوب خواهم ديد، تماشا كردم. خيلي فرا تر از انتظارم بود. اصلاً
يادم رفته بود كه ميركريمي متخصص روايتهاي ساده است. فيلم از همان ابتدا تكليف خودش
راروشن ميكند: ظرافت ودقت طاهره در انجام دادن كارهايش؛ صحنه چاي درست كردن براي
زن همسايه معرفياش را كامل ميكند: زن خانهدار نمونه. تقريباً هميشه مير كريمي
به سراغ موضوعات خطرناك ميرود: پزشك ماترياليست، متولي ساده امامزاده،... و زن
خانهدار. موضوعاتي كه حداقل سالي يك فيلم يا كتاب حول آنها ساخته ميشود و اكثريت
آنها پر است از كليشههاي تهوعآور و حتي گاهي تشنجزا. به همين خاطر ميگويم
موضوعات خطرناك. كوچكترين لغزشي باعث تبديل شدن كل فيلم به زباله مي شود. اين يكي
از بقيه هم خطرناكتر است.تا به حال شما چندتا رئيس مافيا ديدهايد؟ بنابراين در
فيلمهاي مافيايي كافي است رئيس شبيه دن كورلئونه باشد. حالا به همه اينها ديدگاه
مذهبي را هم اضافه كنيد. و مير كريمي به همين سادگي در دام كليشه نيافتاده است. طاهره چگونه قديس اعلام شد؟ چه كارِ خانه را كار بدانيم،
يا ندانيم. چه دوست داشته باشيم طاهره خانه را ترك كند يا نه. چه معتقد باشيم
طاهره فداكار است يا قرباني. ظاهراً اين موفقترين شكل زندگي سنتي در بستر يك
جامعه مدرن ( يا شبه مدرن) است. در اين خانه طاهره تنها كسي است كه بهاي حفظ سنتها
را ميپردازد و جايگاه سنتي خود را حفظ ميكند. وظيفه سنگيني كه اگر از قبول كردنش
سر باز بزند، خانواده متلاشي مي شود. براي آنكه امير بتواند پيشرفت كند وتمام فكرش
كارش باشد، براي آنكه بچهها بازي كنند و اردو بروند، از ابتدا لازم نبوده است كه
طاهره اينگونه باشد. ولي براي پايدار ماندن اين وضع لازم است كه او اينطور بماند. اين
همان قدرتش است و دليلي براي ماندنش. همه كارها به طاهره گره ميخورد؛ چه در خانه
چه در ساختمان. براي رسيدن به اين جايگاه از تمام آن چيزهاي ديگري كه ميتوانست
باشد، گذشته است. تمام تواناييهايش را به حاشيه رانده است: شعر.. خواستههايش را در وجود ديگران
زندگي ميكند، هويت و خواستههايش را در وجودش پارهپاره ميكند، براي هركس آن
چيزي است كه از او ميخواهند، اينگونه است كه بودنش موجب آرامش است. ولي روزي ( و
يا هر روز) مي بيند كه آنچه ميخواهد نيست، يا حتي نميداند كيست. اين آن دوراهي
است: بماند و قديس بماند و منشاء خوبي و پاكي براي ديگران باشد و سفيد بخت باشد و
قرآن باز كند. يا برود خودش باشد. خود غيرقدسي و منتظر ودر ترديد تا ديگران برايش
قرآن باز كنند واستخاره طلب كند.
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 1:5 توسط بابك
|
براي اين 10-15 روز عيد كلي
كتاب وفيلم كنار گذاشته بودم، ولي تا الان يك دهمش را هم نخواندم و نديدم. امشب گفتم
دوباره يك نگاهي به فيلمها و كتابهايي كه قرار است بخوانم، بياندازم. ديدم واقعا ًزياد
حوصله هيچ كدامشان را ندارم. بيشتر ديدن و خواندنشان برايم تكليف شده است، برايشان
هيجاني ندارم. يك چيز خاص ميخواهم، متفاوت. از هر كتابي كه بر ميدارم، انتظاري
دارم، ميدانم تقريباً چه چيزي خواهم خواند؛ از هر فيلم هم. قبل از ديدن هر فيلمي به www.imdb.comيا movies.yahoo.com سري ميزنم rating فيلم ببينم. آيا به نظر آقاي
yahoo من از اين فيلم خوشم مياد
يا نه.
ولي الان به شدت دوست دارم يك
كتاب يا فيلم بينام داشته باشم؛ بدون اسم نويسنده يا كارگردان تا بتوانم بدون
پيشداوري بخوانم يا ببينم. هر اتفاقي ممكن است بيفتد؛ ممكن است از فيلم خوشم بيايد
يا نه. ولي حداقل ميتوانم به راحتي نظرم
را درباره فيلم بگويم. اسمها روي ذهن آدم سنگيني ميكنند. مثلاً برايم خيلي سخت بود
كه لوليتاي آدريان لين را بيشتر از لوليتاي كوبريك دوست داشتم. جرأت گفتن آن را
حتي به خودم نداشتم، چون اسم كوبريك بزرگ روي آن فيلم ديگر بود.
از همه اينها گذشته، ديگر مدتهاست
لذت كشف كردن يك كتاب خوب را تجربه نكردهام. اين كه كتابي را باز كني كه نه اسمش
را شنيدهاي، نه اسم نويسندهاش را. اولين كتاب جعفر مدرس صادقي را كه خواندم اين تجربه را داشتم، شريك جرم. اول فكر كردم مدرس حوزه علميه است (فكر احمقانه و با
مزهاي بود چون هم مدرس داشت، هم جعفر، هم صادق). بعد هم جلد كتاب و اسم كتاب هيچ
كمكي به تو نميكرد كه بفهمي با چه كتابي روبرو هستي. كتاب را ته يك كمد بين 100
تا كتب مختلف و بي ربط پيدا كردم. و با شك شروع كردم به خواندن؛ "با شك"،
مثل يك قمار است هيجان اينكه وقتت را وسط گذاشتهاي، برندهمي شوي يا بازنده. وقتي
كتاب را ميخواندم، باورم نميشد. مثل اينكه ته يك حسابي كه اصلاً
نميدانستي كه داري، 10 هزار تومان داشته باشي و مرسدس بنز برنده شوي. اولين كتاب ميلان كوندرا
هم همين حس را به من داد.
مدتهاست ديگر چيزي كشف نكردهام.
فيلسوف "بي نامي" در
يك مصاحبه يك بازي هيجان انگيز و شايد كمي ترسناك پيشنهاد كرده بود:" براي يك سال فقط كتاب بدون نام
نويسنده چاپ ميشد." آن وقت شايد ميتوانستيم اين لذت و هيجان كشف يك كتاب را
با هر كتاب تجربه كنيم.
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387 23:54 توسط بابك
|
بسيار ساده بود: مسيري سفيد در زمينه سياه. مستقيم نبود. روباني بود پر پيچ.و خم كه در هيچ جاي مسير گره نميخورد. خواب ديدم در اين مسير سفيد در حركتم...