اين نوشته را به دنبال بحثي كه در وبلاگ اوتناپيشتيم شروع شد نوشتم. 1. به نظر من
نميشود تفكر علمي را از دموكراسي جدا كرد. از نظر تاريخي هم تقريباً هم زمان
هستند. اگر يكي بر ديگري اولويت داشته باشد، دموكراسي و ملزومات آن است (آزادي بيان
و آزادي عقيده و فردگرايي و ...). بخش زيادي از تجربۀ جامعه مدرن و دولت مدرن ناشي
از تفكر تجربهگرا است. تجربهگرايي يك فلسفه است، اين نوع جهانبيني بهكلي با
جهانبيني ديني كه هدفش سعادت دنيوي و اخروي افراد جامعه است، متفاوت است. خوب عدهاي
در يك جامعه دور هم زندگي ميكنند، با جهانبينيهاي مختلف. عدهاي معتقدند:
"ارشدترین مدیران
نظام بايد اصول مدیریت و تفکر نقادانه و تصمیمگیری رو بلد باشند". من هم
موافقم ولي خيلي ها مخالفند و اعتقاد دارند: "مديران نظام بايد معتقد به
اسلام و اصل ولايت فقيه باشند و جامعه را از پليديها پاك كنند". حالا چه كار
بايد بكنيم. راه حل بدوي و اصيل اين است كه با هم بجنگيم و تمام مخالفين را از دم
تيغ بگذرنيم. راه حل سختتر و مسخرهتر اينكه با هم توافق كنيم و رأيگيري كنيم.
البته رأيگيري چيز مدرني نيست. اين رأيگيري نشانۀ تفكر علمي و تجربهگرا هم نيست.
يك نوع جنگ مؤدبانه است كه فقط مخالف را حذف ميكند. اين روش به دموكراسي ختم نميشود.
ممكن است به ديكتاتوري اكثريت ختم شود؛ چون اگر هر گروهي رأي بياورد، گروه ديگر را
نابود ميكند. بنابراين اين پروسه اينقدر مؤدبانه ميشود كه به دموكراسي ختم ميشود.
پس اول بايد دموكراسي باشد كه آدم بتواند بگويد اين روش بهتر است، تحقيقات و
تجربيات ثابت كردهاست كاري كه من ميخواهم بكنم، براي شما مفيدتر است. "پس به
من رأي بدهيد". البته هر روش علمي فقط يك نظريه است. يك روش است براي كسب
قدرت (البته در يك نظام دموكراتيك).
2. من مفهوم تندروي را نميفهمم.
اين كلمه بار منفي داره. به چه كسي ميگويند تندرو. تندروي يك امر نسبي است و در
سياست يك ابزار حذف. به خاطر همين به نظرم كساني مثل كروبي اشتباه ميكنند كه بقيه
اصلاحطلبها رو با انگ تندروي ميكوبند. نه به خاطر اينكه ناجوانمردانه است يا
خيانت؛ بلكه چون اگر انتخاب بشوند، تندروترين افراد مجلس ميشوند و دور بعد حذف.
تندروي يك انگ است كه بايد سعي كرد (بهعنوان حزب سياسي) با وارد كردن افراد تندروتر،
اين انگ رو از خود دور كرد. همانطور كه با رايحۀ خوشِ خدمت، الان قالي باف ميانهرو
است.
3. من با "راه آزادي فرياد
زدن نيست" مخالفم. چيزي كه به ذهنم ميرسد، فيلمهاي برادر تارانتينوست. فرض
كن يك نفر يك اسلحه رو سرت گذاشته باشه و بخواد بكشتت. چي مانع ميشه كه ماشه رو
بكشه؟ (البته منظورم توي سريال كشكيهاي تلويزيون نيست كه در اون لحظه قاتل هوس
سخنراني ميكنه). تنها يك دليل وجود داره. اون هم اينه كه رفيق تو هم اسلحهاش رو
گذاشته باشه روي شقيقۀ اون. حالا چي مانع ميشه رفيق تو ماشه رو بچكونه؟ واضحه: يكي
ديگه اسلحه گذاشته پشت گردنش و الي آخر (فكر كنم اسمش Mexicaian stand off باشه).
اين
تعريف من از يك جامعه آزاد و دموكراتيك است. چون قدرتها تقريباً برابرند و هزينۀ
حذف رقيب بالا است. همه ترجيح ميدهند از اسلحههايشان استفاده نكنند. بنابراين
آزادي بيان، حق شهروندي و دموكراسي در جامعهاي كه اين مفاهيم نهادينه نشدهاند از
طريق حرف زدن و آرامش و تساهل و تسامح ايجاد نميشود. بايد قدرتي پشت اين مساله
باشد. اين قدرت ميتواند هر چيزي باشد: آگاهي توده مردم، NGO يا فرياد زدن. به همين خاطر است كه ميگويند آزادي ارزان به دست نميآيد.
همه بايد به اين نتيجه برسند كه كشتن و حذف رقيب هزينه زيادي دارد. بهتر است به شر
كوچك يعني دموكراسي رضايت دهند.
4. از تمام اينها نه ميتوان
نتيجه گرفت كه بايد در انتخابات شركت كرد و نه برعكس. همچنين نميتوان گفت اگر
بخواهيم شركت كنيم، بايد به فكر تقويت دموكراسي باشيم يا بايد سعي كنيم افرادي را
جهت مديريت علمي جامعه وارد مجلس كنيم كه ظاهراً خيلي هم نميشود آنها را ارز خم
جدا كرد چون مثلاً ورود عدهاي از اطرافيان آقاي هاشمي رفسنجاني كه تكنوكرات محسوب
ميشدند و قصد مديريت علمي جامعه را داشتند، به ظهور و حضور اصلاحطلبان و دوم
خرداد منجر شد.
با
اين وجود من فكر ميكنم (بدون در نظر گرفتن عامل مهم و بسيار موثر شانس) در حال
حاضر شركت كردن يا نكردن در انتخابات و راي دادن به تكنوكراتها، اصلاحطلبان و
يا حتي اصولگرايان ميانهرو تغيير چنداني در وضعيت ايجاد كند.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 2:40 توسط بابك
|
فيلمهاي
مهرجويي از آن جنسي نيستند كه وقتي به تماشايشان مينشيني، نفست بند بيايد، در عرش
سير كني، از لذت منفجرشوي! (حداقل من منفجر نميشوم) از لحظه لحظه فيلم لذت ميبري،
ولي ماجرا تازه با پايان فيلم آغاز ميشود. روز اول كمي به فيلم فكر ميكني، روز
دوم بازهم، روز سوم... نه، انگار ماندني است. با شخصيتهاي فيلم چنان اخت ميشوي
انگار سالهاست ميشناسيشان: مش حسن، هامون، سنتوري...
بعد از 4
بار ديدن هامون واقعاً مسئلهام شد: چرا ابراهيم پدر ايمان است؟ واقعاً ابراهيم-اگر
خداوند گوسفند را نميفرستاد- اسماعيل را قرباني مي كرد؟
من سنتوري
را هم 3 بار ديدم. الان از خودم ميپرسم اصلاً چه اتفاقي افتاد؟
ما اولين
بار با علي وقتي آشنا ميشويم كه با شتاب در حال سقوط است، ديگر سنتوري نيست. دست
و سنتورش را شكستهاند. همسرش رفته است، سازهايش پاره و شكستهاند، خودش در حال
تحليل رفتن است... "دنيايش رو به زوال است". "هيچ كس نميفهمد چه حالي دارد":
وقتي به هانيه زنگ ميزند، با او حرف نميزند. فكر ميكند از خماري ميترسد. مادرش
فكر ميكند براي پول آمده است ميخواهد با پول خفهاش كند. پدرش مي خواهد اصلاحاش
كند. آيا همه اشتباه ميكنند؟
ظاهراً
نه. علي وقتي به هانيه زنگ ميزند، واقعاً از خماري ميترسد؛ هم خماري نرسيدن
"دوا"، هم خماري نبودن هانيه. جنس ودوا و سالسيلات بهانهاست.
وقتي علي
سراغ مادرش ميرود. سهم ارثش را ميخواهد، چيزي پيش از پول ميخواهد. حقش را ميخواهد،
چيزي كه مادرش بايد بهعنوان مادر ميداد و نداد.
وقتي پدرش
سراغش ميآيد، نميخواهد پدرش برايش تصميم بگيرد، اصلاحش كند، اداي پدر خوبها را
در بياورد، ميخواهد كمي با پدرش باشد و"با هم حال كنند".
"كسان" علي او را چگونه مي
خواهند؟
مادر از همه
صريحتر ميگويد: يا "اون ساز كوفتي" يا "اين خونه". علي بايد
مانند حامد باشد آرام در زير زمين پيتزا و ساندويچ بخورد، داد نزند، ساز نزند، بي
صدا. دوا قابل بخشش است ( حامد انواع و اقسام " زپام" را دارد) ولي صدا
نه.
هانيه
عاشق علي است، علي سنتوري. برخلاف مادر، هانيه است كه علي را تشويق ميكند جاز را
با تمام مخلفات اش بخرد. ولي عليِ هانيه بايد كروات بزند، تميز باشد، اهل دود ودم
نباشد، مانند جاويد.
پدر مخفيتر
از ديگران ميگويد: او فرزند صالح ميخواهد. كسي كه در شأن آقاي بلورچي باشد. پسري
خلف كه تأييد كننده افتخارات پدر باشد، مانند حامد. ساز و جنس خيلي اهميتي ندارد.
همه چيز مجاز است به شرط آنكه زير نظر پدر
باشد.
عشق
علي
جايي
هانيه ميگويد: تو فقط يه عشق داري دوا، جنس.
وقتي
هانيه كاهو را به سمت سنتور پرت ميكند، جايي است كه علي به روي هانيه دست بلند ميكند.
علي به
خاطر اعتياد زن و سنتورش را از دست ميدهد. به خاطر سنتور از خانوادهاش جدا ميشود. و به
خاطر هانيه سقوطش آغاز ميشود (از آن شب سرنوشتساز خانه جميله). كدام يك را بيشتر
دوست دارد، جنس، سنتور يا زنش را ؟
در رابطه
علي و هانيه چيزي كه عجيب است اين است كه وقتي هانيه ميرود، علي تلاشي براي
برگرداندناش نميكند . فقط به يك تلفن نصفه-نيمه براي ساليسيلات قناعت ميكند.
بهترين جايي كه هم احساس علي را پس از رفتن هانيه نشان ميدهد وهم پذيرش شكست را:
"ما كه نفهميديم از چي اين مرتيكه خوشت اومده. يعني ميشه با اون همون جاهايي
رو بري كه با من رفتي، همون چيزهايي رو بخوري كه با من خوردي، همون كارهايي رو
بكني كه بامن كردي." اين مونولوگ من را به ياده "عقايد يك دلقك"
انداخت. شباهت علي با دلقك هانريش بل خيلي زياد است: دلقكي موفق كه الكلي شده
والدينش طردش كردهاند و كاتوليكي (كه كروات ميزند و مرتب و موفق است) زنش را از
دستش در آورده است. ولي او برخلاف علي براي زنش ( و كل زندگياش) ميجنگد. به شكل
جالبي همين جمله كه اينجا بوي ضعف ميدهد آنجا نشانه قدرت است. " هرجا كه با
او بروي به ياد من ميافتي".
چه كسي
علي راهل داد؟
"اين جامعه بيرحم، خشن"، "ساز
كوفتي" يا "تمايل كوفتي"...
علي به
پدرش ميگويد "من نميخوام ترك كنم ميخوام برم تا تهاش تا بتركم". او
ميخواهد بميرد:
مرديكه
سقوط مي كند از ارتفاعي نامعلوم
اول مي
ترسد، ميخواهد راه فراري پيدا كند باچنگ ودندان
وبعد يأس،
و در
انتها انتظار، انتظار پايان و مرگ.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 19:36 توسط بابك
|
انتخابات 24 اسفند برگزار ميشود
ولي انگار اصلاحطلبان خيلي زودتر شكست خوردند.
نه به خاطر رد صلاحيتها؛ چون كسي كه رد صلاحيت شده است، جزء شكست خوردهها
محسوب نميشود. آن كه در انتخابات شركت ميكند و ليست ميدهد، ممكن است شكست بخورد.
نه به خاطر عدم ائتلاف؛ كه از
لطف شوراي نگهبان ائتلاف سهل شد.
اصلاحطلبها شكست خوردند چون
خودشان مانند شكست خوردهها وارد شدند: نه برنامهاي، نه اميدواري. گروهي كه وعده
"ايران براي همه ايرانيان" را ميدادند حالا شعارشان "همراه شو عزيز"
بيشتر بوي خواهش ميدهد. ديروز كه پلاكاردهاي تبليغاتيشان را ديدم خيلي دلم سوخت،
شايد راي بدهم.
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 23:8 توسط بابك
|
بعد از اينكه كلي با خودم كلنجار رفتم، بلاخره سنتوري را ديدم. قبلاً چند فيلم كيارستمي و جعفر پناهي را از دستفروشها خريده بودم ولي انگار سنتوري فرق داشت شايد به خاطره اينكه مهرجويي گفته بوده ديدنش "حرامه". البته مهرجويي تنها كسي نيست كه معتقد است تهيه و ديدن سنتوري حرامه، وزارت ارشاد وخيلي جاهاي ديگر هم نظرشان بر حرام بودن ديدن و ساختن سنتوري است.
چند روز قبل از انقلاب رد ميشدم، كنار بساط يكي از فيلميها ايستادم و فيلمهايش رو نگاه كردم فيلم جالبي نداشت خواستم بروم كه گفت: بازم دارم اگه بخواي، برات ميارم. پرسيدم فيلم آخر وودي آلن رو داري؟ گفت هفته ديگه ميارم! ولي سنتوري رو الان دارم. گفتم نه اون رو نميخوام. بيچاره كلي با شرمندگي گفت اين تنها فيلم ايراني كه دارم من خودم هم اصلا خوشم نمياد فيلم ايراني بيارم ولي خب چه ميشه كرد.
ظاهراً فيلم سنتوري روي وجدان كل جامعه سنگيني ميكند.
دراين ميان دوستداران مهرجويي (با كمال شرمندگي) سود كردند؛ نسخه بدون سانسور و باكيفيت خوب فيلم راديدند. بيشترين سود راهم شبكه فروش قاچاق فيلم كرد. جالبي ماجرا هم همين است فيلمي كه قرار بود در 10-20 سينما پخش شود و 10 تا مركز پخش رسانههاي تصويري توزيع كند، قدم به قدم در تهران ميفروشند و با سر و صدا هاي ايجاد شده ديگر كمتر كسي است كه نام سنتوري را نشنيده باشد و آن را نديده باشد يا نخواهد ببيند.
گفتم "جالب" ولي استثنايي نيست. هميشه تا چيزي ممنوع ميشود فروش و فروشگاههايش چند برابر ميشود و ميزان توليدش چندين برابر. بين سالهاي 1920 -1932 كه مشروبات الكلي در آمريكا ممنوع شد، ميزان توليد مشروبات الكلي چند برابر شد. تعداد پاتوقهاي مخفي در سال 1927 در نيويورك 30 هزار تا بود كه 2 برابر تعداد بارهاي مجاز پيش از آغاز منع فروش الكل بود. البته اين ماجرا براي صنعت سينماي آمريكا سود فراواني داشت تعداد زياذي فيلم درباره اين دوره ساخته شد (فكر كنم فقط در باره آل كاپون 8 فيلم وجود دارد). ولي متاسفانه در مورد سنتوري كاملا برعكس است.
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 4:21 توسط بابك
|
"ملاقات بانوي سالخورده" باعث شد. "قاضي و جلادش" را بخوانم. "قول" را چند سال قبل خواندم زماني كه كتابهاي جلد سياه طرح نو مرتب منتشر ميشد. با تمام داستانهاي جنايي كه خوانده بودم متفاوت بود. كتابهاي جنايي كه ميخواندم احتمالاً مثل همه كسايي كه مشتري داستانهاي پليسي-جنايي اند، سعي ميكردم حدس بزنم قاتل كيه. ولي "قول" تجربه عجيبي بود: قاتل از دسترس من و "ماتئي" دور بود خيلي دور. بيشتر از آنكه قتل و نحوه انجامش مهم باشه كارآگاه مهم بود. نحوه درگير شدنش با ماجرا و با قولي كه به مادر دختر مقتول داده بود. اينكه كل زندگياش تحت تاثير قرار ميگيرد، برايم سنگين بود. پايان داستان -اينكه چقدر به گرفتن قاتل نزديك بوده و اينكه از يك زماني به بعد همه تلاشش بيفايده بوده- باعث شد شب خوابم نبرد: خودم را در اين شكست سهيم ميدانستم. ما شكست خورديم، جهان با ما يار نبود.
جايي در قاضي وجلادش گاستمان بحثي را كه 40 سال قبل با برلاخ داشته يادآوري ميكند، عدم كمال انساني: اين واقعيت كه ما هيچ وقت نميتوانيم شيوهي عمل فرد ديگر را با اطمينان پيشبيني كنيم، و اينكه ما نميخواهيم در برنامهريزيهايمان عنصر اتفاق را دخالت دهيم. و برلاخ از اينها نتيجه گرفته است كه جنايت حماقت است چون انسانها مهره شطرنج نيستند.
در اين دو كتاب بيشتر از جنايت، انسانها و خواستهها وضعفهايشان اهميت دارد. در هر جنايتي 3 ضلع وجود دارد: قاتل، مقتول وكارآگاه. در كتابهاي دورنمات كارآگاه از قاتل-وحتي مقتول- قويتر نيست. وقاتل هميشه يك قدم از كارآگاه جلوتر است. برلاخ تا مرگ فاصله زيادي ندارد. ودر نهايت هم با يك تقلب كوچك بر گاستمان پيروز ميشود.
تصوير برتري فوق بشري كارگاه ( پيرمرد صاف نشست، ديگر نه بيمار بود، نه محتضر، بلكه قدرتمند وخونسرد) بسرعت در هم ميشكند. پيرمرد ضعيف است حتي اگر بر دو رقيبش همزمان پيروز شود.
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 2:42 توسط بابك
|
چند شب پيش رفتم به
"ملاقات بانوي سالخورده". احساس ميكنم چيزي ناقص بود نميدانم چون خيلي
تعريفاش را شنيده بودم يا واقعا نمايش چيزي كم داشت.
بههرحال از بازيها لذت بردم : گوهر خيرانديش
عالي بود: زني اغواگر، مغرور، زخمخورده، لجباز. پيام دهكردي، احمد ساعتچيان هم كمتر از چيزي كه
بايد نبودند. يا انتخاب فرخ نعمتي براي نقش كشيش انتخاب فوق العادهاي بود.

با اين وجود بيشتر شبيه نمايش
نامهخواني بود. فضاي بين بازيگرها خالي بود. زمان بين صحنهها هم موسيقي باعث ميشد از حال
وهواي نمايش خارج شوي وبه راحتي بين خودت آنچه روي صحنه اتفاق ميافتد، فاصله
بگذاري.
سير دگرديسي اهالي گولن درست
نشان داده نشد البته بجز معلم. ياحتي سير
پذيرش آلفرد ايل.
سكوت مرگبار صحنه آخرين سيگار نفس
گير بود. باز هم حس ميكنم چيزي ناقص بود
نميدانم....
آيا ميتوان عدالت راخريد؟
چند سال پيش مقالهاي در
"شرق" چاپ شد( اصل مقاله فكر كنم در nature چاپ شده بود) در باره نظريه بازيها ظاهراً بازي
طراحي شده بود به اين صورت:
بازي كنها در هر دور بازي
مقدار پولي مشخص مثلاً 5 دلار در يك گلدان مي اندازند. بعد گرداننده هاي بازي يك دلار به گلدان اضافه مي كنند و موجودي گلدان
را بين دو بازيكن تقيم مي كنند. فرض كنيم دو نفر انسان مؤدب روبروي هم باشند، نفري
5 ميگذارند و 5.5 دلار بر مي دارند. بسيار عالي! ولي اگر يك نفر 5 دلار بگذارد و
نفر دوم 4 دلار چه اتفاقي مي افتد؟ اولي
همان 5 دلار رامي گيرد( 5+4 +1 تقسيم بر دو) و سودي نميكند ونفر دوم 5 دلار ميگيرد
يعني 1 دلار سود مي كند بازيكنها يكديگر را نمي بينند. و احتمالاً در كل بازي يكبار
در مقابل هم قرار ميگيرند. در دورهاي
بعدي در مقابل بازيكن هاي ديگري قرار ميگيرند. هيچ راهي وجود ندارد كه به بقيه
اطلاع دهيد كه كسي كه اين دور با شما بوده است يك متقلب است. هيچ راهي نداريد كه
بفهميد كه بايك متقلب بازي ميكند يا يك فرد محترم. اگر در مقابل يك "دزد پست
فطرت" باشيد. شما 5 دلار مي گذاريد و او هيچ پولي نميگذارد. شما 3 دلار ميگيري
و او 3 دلار سود خالص در يافت مي كند. نا عادلانه است؟
شما مي توانيد عدالت را بخريد
اگر كسي تقلب كرد مي توانيد او را جريمه كنيد به شرطي كه شما هم به همان اندازه
پرداخت كنيد.
عدالت يعني ما هزينه مي كنيم
تا انتقام بگيريم.
در اين مطالعه هم جريمه كردن
متقلب سودي براي فرد تنبيه كننده سودي ندارد.
باعث نمي شود او از شما حساب
ببرد. ( چون ديگر در مقابل شما بازي نميكند.)
باعث رسوايي متقلب نميشود.
(ديگر بازيكنها از اين موضوع بي اطلاع هستند.)
باعث عبرت سايرين هم نميشود.
با اين وجود همه مال باخته ها
عدالت را اجرا كردند. نه براي پول بلكه براي عدالت!
بانوي سالخورده به ملاقات
كه ميآيد؟
ابتدا همه فكر مي كردند كه
بانو براي ديدن زادگاهاش ميآيد. براي ديدن ويادآوري خاطرات خوش گذشته، براي ديدن
معشوق دوران جواني. تصويري كه از وي در ذهن مردم گولن وجود دارد: بانويي مسن
بخشنده، مهربان...
ولي هيچ كس او را بهياد نميآورد.
حتي آلفرد ايل.
كلارا سالها قبل توسط آلفرد و
با شهادت دو نفر ديگر و به حكم يك قاضي از شهر رانده ميشود و براي اهالي گولن مي
ميرد. البته اين آخرين باري نيست كه كلارا مي ميرد.كلارا بارها مي ميرد باهر بار
مردن قستي از بدنش با فلز يا چوب جايگزين مي كند. اكنون كسي كه به ملاقات آمده است
مجسه اي است از كلارا "مجسمه يك الهه".
توبي وروبي هم مانند كلارا از
جهان ديگر بزگشته اند: دو محكوم به مرگ.
همراهان ديگر هم چون اشباحند:
همسر كلارا كه انگار شبحي است از همسر اولش.
كوبي و لوبي: كور و اخته. كه دگر نه چشمي براي شهادت دارند و نه مي توانند
ادعاي پدر بودن كنند.
و موبي كه ابهت قضاوت اش را
فروخته است.
همه به همراه كلارا آمده اند
تا آلفرد را باخود ببرند. آلفرد بايد بميرد. و همه اهالي مي دانند كه آلفرد در حال
احتضار است. خشم اهالي از آن است كه او دو دستي دنيا را چسبيده است، ميخواهد از
مرگ فرار كند.
هدف كلارا نابود كردن آلفرد نيست. او ميخواهد آلفرد را
كه يك بار از دست داده پس گيرد. آلفردي كه قبل از آمدن او شهردار آينده بود. آلفرد
بايد بميرد تا بتواند با كلارا برود تا تطهير شود. با مرگ آلفرد فقر و بدبختي نيز
از شهر ميرود.
آلفرد بايد براي الهه حامي شهر
قرباني شود.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 21:20 توسط بابك
|
بسيار ساده بود: مسيري سفيد در
زمينه سياه. مستقيم نبود روباني بود پر پيچ و خم. روبان در هيچ جاي مسير گره نميخورد.
خواب ديدم در اين مسير سفيد در حركتم. جنس نداشت، سنگ و خاك نبود. باريك بود. ابتدايش
را نميدانستم ولي براي دانستنش پشت سرم را نگاه نكردم. پايانش راهم نميديدم، البته
تلاشي هم نكرد. باسرعت ثابت در اين مسير حركت مي كردم.....
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 1:10 توسط بابك