|
اسباب کشی و کمی خانه تکانی کردم. wordpress امکانات خوبی دارد ولی کمی طول کشید تا با خانه جدید کنار بیایم. + نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 20:29 توسط بابك
چند سال پیش، یک بعد از ظهر که به شدت افسرده بودم، رفتم
تئاتر شهر. یادم نیست چه جور تئاترهایی روی صحنه بود ولی حوصله هیچ کدام را نداشتم
ولی از اسم یکی خوشم آمد "لوله". تئاتر کمدی بود که چهار بازیگر داشت.
از داستان نمایش چیزی یادم نیست جز اینکه 4 کارگر بودند که در یک کارخانه کار میکردند.
ولی چیزی که خیلی
خوب در ذهنم ماند، نام "هدایت هاشمی" بود. من از بازی هاشمی خیلی خوشم
آمد و سوال جالبی که آن روز از خودم پرسیدم: "چرا معروف نیست؟" الان
هدایت هاشمی بازیگر معروف و محبوبی است. در هرنمایشی بازی کند، یکی از نقاط قوت آن
نمایش محسوب میشود. تئاتر "مرثیهای برای یک سبک وزن"، نمایشی جذاب و
کم ادعاست. 45 دقیقه با 4 بازیگر (افشین هاشمی، هدایت هاشمی، نگار عابدی، خسرو
احمدی) و دکوری نسبتاً ساده. ولی به عنوان یک نمایش کمدی، نمایشی شیرین و بسیار
جذاب است. شوخیهای نمایش بسیاز ظریف و دلنشین است بازیها عالیست. روال نمایش
خسته کننده نیست و این 45 دقیقه از آنچه به نظر میرسد هم زودتر میگذرد. بازیگران
لباس مشابه پوشیدهاند و با چرخاندن دکور وسط صحنه، خانه به کافه تبدیل میشود و
بالعکس. و تمام اینها به نزدیک شدن سریع تماشاچی به فضای نمایش کمک میکند به سرعت
میفهمیم که آنچه درآن وسط حال اتفاق افتادن است، همان است که الان در وسط اش
هستیم و داستان، داستان ماست و زمان نمایش نه آینده و نه گذشته، که اکنون است. این
یعنی بندبازی: هم کارگردان و هم بازیگران روی طنابی باریک راه میروند چون باید با
آنچه که تا قبل از ورود تماشاچیان به سالن نمایش اشکشان را درمیآورد، آنها
بخندانند. باید داستانی را روایت کنند که همه برای فراموش کردن آن برای یک ساعت هم
که شده به دیدن این نمایش آمدهاند و همه به خوبی از پس این کار برمیآیند.
در این نمایش تصادف نقش به سزایی دارد. در بروشور نمایش
عنوان شده است: هر گونه تشابه و تقارن آدمهای نمایش با اشخاص حقیقی کاملاً تصادفی
است. تصادفاً نام شخصیتهای این نمایش هدایت هاشمی، افشین هاشمی، نگار، عمو خسرو و
ایوب آقاخانی است. بقیه شباهتها را هم ما به حساب تصادف گذاشتیم، شما هم همین
کار رابکنید. "مرثیهای برای یک سبک وزن" شاید سالها بعد فقط
یک نام باشد در لیست کارهای هدایت هاشمی، افشین هاشمی یا ایوب آقاخانی. احتمالاً
نه الان و نه در آینده هیچ کس از آن به عنوان یک شاهکار نام نمیبرد. شاید من هم
چند سال بعد از داستان این نمایش چیزی به یاد نداشته باشم همانظور که از "لوله"
چیزی به یاد ندارم ولی تجربه و احساسی را که نسبت به این نمایش دارم فراموش نمیکنم. + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 17:46 توسط بابك |
این فیلم ترکیبی بود از: سوءاستفاده از
فضای ایران بعد از انتخابات و دید جهان به این وقایع، نام مخملباف، بازیهای ضعیف،
داستان ضعیف. فضای ایران بعد از انتخابات و دید جهان
به این وقایع: ظاهراً فیلم با این دید فیلمبرداری شده که انتقادی باشد از عملکرد
ضعیف اصلاحطلبان که موجب شک و تردید نسبت به موفقیت موسوی به عنوان رئیس جمهور می
شد. تضاد چهره عبوس و گرفته آوا با افراد شاد و پر امید کوچه و خیابان نشان ناظر
بیطرف نیست، به نظر نمیآید نشان زخمخوردگی هم باشد، چون فیلم بیشتر از آنکه بر
احمدینژاد و انتقاد از وی تمرکز داشته باشد بر روی ناکامی اصلاحات تمرکز داشت.
شاید اگر نوع نگاه "آوا" نبود، تدوین موازی اتفاقات قبل و بعد از
انتخابات تاثیر بیشتری داشت. نام مخملباف: اگر حنای "غیر
مخملبافی" این فیلم را ساخته بود، نه در جشنوارهای نامی از آن برده میشد نه
در BBC بازیهای فیلم وحشتناک بود: یک مونولوگ
50 بار pause میشد، بازیها به شدت نچسب بود. مردم خیابان راحتتر و
روانتر از بازیگرها حرف میزدند داستان فیلم: شاید اگر موسوی رئیس جهور
شده بود، این داستان درباره دختری که افسرده و ناامید است و بعد باز هم امید را در
خودش و جامعهاش پیدا میکند، بد نبود. ولی حوادث بعد انتخابات باعث شد که این
داستان نه تنها به فیلم کمک نکند که به بخش زائد فیلم تبدیل شود. تدوین فیلم به نظر من بسیار ناشیانه بود:
شاید دلشان نیامده بود، کمی فیلمهایی را که گرفتهاند، حذف کنند. "حنا مخملباف کارگردان فیلم روزهای
سبز به خاطر بیان هنری و شجاعانه وقایع سیاسی اجتماعی ایران معاصر جایزه تندیس
شجاعت را از فستیوال ونیز دریافت کرد." درباره اینکه جشنوارهها دقیقاً به
چیزی جایزه میدهند، جای بحث زیادی وجود دارد. احتمالاً نظر آنها درباره ارزش
هنری و تکنیکی یک فیلم معتبرتر از نظر من است. ولی به نظر من این فیلم ارزش هنری
نداشت. موضوع جذاب بود ولی حیف به هدر رفت. البته خود حنا درباره فیلمش نظر دیگری
دارد. حنا در مورد فیلم می گوید: "من
جامعه شناس نیستم اما فیلم من جامعه شناسانه است. دوربین من مثل آینه جامعه ایرانی
در حال انقلاب را به شما نشان می دهد. با همه امیدها و تردیدهایش." + نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 1:6 توسط بابك |
در حکومتهای کمونیستی زیر سلطه شوروی سابق، نما و ظاهر حکومت اهمیت زیادی داشت و هر کس در هر مقام و موقعیتی به این تصویر یوتوپیایی خدشهای وارد میکرد یا در دل خود به بهشت بودن کشور شک داشت، خائن به خلق محسوب میشد. رعایت حقوق بشر خیلی در این کشورها مرسوم نبود ولی تمام تلاش حکومت صرف آن میشد که نشان دهد ذرهای از این اصول کوتاه نمیآید. دستگاههای تبلیغاتی تلاش بسیاری صرف این میکردند که به قصد پاکسازی، کشتارها و ترورهایی به دست عناصر ناشناس صورت بگیرد تا بتوان آنها را به امپریالیسم و دشمنان خلق نسبت داد؛ همچنین هیچ خبری از شکنجهها و روند اعترافگیری و روش نگهداری زندانیان به بیرون درز نکند. در زیر این تلاش دو نکته جالب پنهان است: و تمام این نمایش برای مردم اجرا میشد. مردمی که باید برای حکومت کار میکردند و میجنگیدند و به حاکمان خود ایمان میداشتند. و سوالی که برای ما مطرح است، برای برگزار کنندگان دادگاه هم مطرح بود: آیا مردم باور میکنند؟ آیا مردم باور میکنند وزیر خارجه جاسوس بوده؟ و معاون رئیس جمهور مخالف حکومت بوده؟ و انقلابی دیروز، در اصل ضدانقلاب بوده است؟ و اینجا پارادوکس این دادگاههاست. برای آنکه مردم باور میکردند باید خود متهم اعتراف میکرد. یعنی در نهایت، معتبرترین و قابل اعتمادترین فرد این دادگاه، نه دادستان و نه قاضی که خود متهم بود. مردم متهم را بیش از قاضی قبول داشتند و با اجرای این محاکمات مجریان هم بر این امر صحه میگذاشتند. در زمان تصفیه بزرگ استالین، بعد از اعلام حکم دادگاه، مردم و کارگران (ظاهراً در مقابل دادگاه) تجمع میکردند و در ظی سخنرانیهایی حکم دادگاه را تأیید میکردند. و نمایش ادامه داشت.... + نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 14:16 توسط بابك |
"قطب الدین صادقی" را خیلی دوست داشتم و دارم.
خیلی ازبهترین تئاترهایی که دیدم نام صادقی را روی خود داشت: "سحوری"، "هفت
قبلیه گم شده"، "پرومته در زنجیر"، "افشین و بودلف" و ...
نمایشهایی با مضامین ایرانی، بازیگران قوی (میکائیل شهرستانی و بعدها ناصر
عاشوری)، موسیقی عالی، دکور و طراحی صحنه دقیق. به خاطر همین برای دیدن "باغ
شکرپاره" تردید نکردم.
نمایش باغ شکرپاره
تلاشی است در راستای احیای هنر سنتی و آئین کهن ایرانی (مانند بقیه کارهای صادقی).
من که سنم قد نمیدهد به دیدن تخته حوضهای اصیل ولی بر اساس بروشور نمایش و
البته باقی شنیدهها: "تختهحوضی گونه نمایش مردمی، خندهدار و مبتنی بر
بداههسازی است. ... ابن نمایشها در خانههای مردم و در مجالس شادی و عروسی اجرا
میشد. محل اجرای آن بر روی تختهای که روی حوض وسط حیاط میزدند، بود و مردم روی زمین
و بر روی بامها به تماشا مینشستند. رقص و موسیقی، بهکارگیری تیپهای ملموس و
شیرین (بخصوص سیاه) و دستمایه قرار دادن موضوعات جذاب ومردمی، در کل از روحوضی
نمایشی شاد و شادیآور میساخت... "باغ شکرپاره یک
"نمایش روحوضی خندهآور" است و ظاهراً تمام شخصیتها (یا تیپها) ی این
نوع نمایش را دارد: شاه، وزیر، سیاه. ولی به نظر من 45 دقیقه اول نمایش یک فاجعه
بود. شوخیهای سبک و جلف و روال کند و اعصابخردکن. در حالیکه سالن پر از خنده بود:
پسر بچهای که روی صندلی کناری بود بالا و پایین میپرید و دختری که 2 صندلی آنورتر
بود از زور خنده به خودش میپیچید. کمکم داشتم به خودم شک میکردم که شاید ما
مشکلی داریم که نمیخندیم. که با آمدن سیاه و شاه سلیم کمی فضای نمایش بهتر شد.
ولی باز هم روال نمایش کند بود. نه اینکه ایدهای نداشت بلکه از روی موضوعات میپرید
و فضا و ارتباط داستانی را نابود میکرد. ارتباط شاه سلیم و سیاه بسیار سرسری و
ناقص بود. در حالی که در تمام دنیا یکی از هستههای نمایشهای کمدی رابطه نوکر
زرنگ و ارباب صاحب منصب است. که در تخته حوضی هم همینطور است. ولی در این نمایش از
آن استفاده نشده بود یا درست استفاده نشده بود. درست است که رقص و آهنگ بخشی از
تختهحوضی است ولی درباغ شکرپاره فقط برای پر کردن فضا و مکان بکار رفته بود و
کارکرد زیادی نداشت. مضامین اجتماعی هم که بخشی از روحوضی است، در این نمایش بسیار
ضعیف بود. بخش طباخی، نپخته و خیلی کوتاه بود و نتیجهگیری اجتماعی و اخلاقی این
فصل هم این بود که شاه برای آن که عادل و درست کار باشد باید زن بگیرد و شراب
نخورد. "تکهها" یا بداهههای سیاسی-اجتماعی بد نبود؛ البته خیلی هم کار
شده و بدیع نبودند؛ و در نهایت تئاتری که آغازی خالی و بی معنی داشت، در 10 دقیقه
پایانی از آن طرف بام افتاد و از زور تزریق "معنی" منفجر شد من ارتباط
آخر داستان رو با بقیه نمایش نفهمیدم. در کل تختهحوضی و سیاهبازی
و مبارک و ارباب و.... از انواع نمایشی سنتی ایرانی هستند و خیلی جای کار دارند.
اتفاقاً از قسمتهای قوی نمایش باغ شکرپاره قسمتهایی بود که بر اساس اصول خنده
گرفتن سیاه ساخته شده بود: غلط گفتن شکرپاره (شکمپاره، شکمباره) و یا تمسخر وزیر
و شاه. که این هم ناشی از قدرت بازیگر نقش سیاه (سامان دارابی) و بازیگر شاه سلیم
(ناصر عاشوری) بود. ولی در کل نمایش باغ شکرپاره خیلی بهتر و قویتر از نمایشهای
تئاتر گلریز نبود. این به معنی تحقیر این جور نمایشهای "مردمی" نیست. ولی
من علاقهای به دیدن این نمایشها ندارم؛ همانطور که علاقهای به دیدن اخراجیها
ندارم. باغ شکرپاره به هیچوجه
در حد و اندازه کارگردان "افشین و بودلف" و "پرومته در زنجیر"
نیست. نه به خاطر اینکه کمدی بود، بلکه دقیقاً به این خاطر که کمدی نبود.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 21:36 توسط بابك |
|
| |||